تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٥ - مجرم دانستن اياز در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر خواهى خود را مجرم دانستن و اين شكستگى از عظمت شاه خيزد و از شناخت او كه اعلمكم بالله اخشاكم من الله انما يخشى الله من عباده العلماء
((٤٢١٥)) از تقاضاى تو مى گردد سرم اى بمرده من به پاى آن كرم
((٤٢١٦)) رغبت ما از تقاضاهاى توست جذب حق دان اين كه رهرو گشت چست
((٤٢١٧)) خاك بىبادى به بالا كى رود كشتى بىيم روانه كى شود
((٤٢١٨)) پيش آب زندگانى كس نمرد پيش آبت آب حيوان است درد
((٤٢١٩)) آب حيوان قبلهء جان دوستان زآب باشد سبز وخندان بوستان
((٤٢٢٠)) مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان وآب جان بركنده اند
((٤٢٢١)) آب عشق تو چو ما را دست داد آب حيوان شد به پيش ما كساد
((٤٢٢٢)) زآب جيوان هست هر جان را نوى ليك آب آب حيوانى تويى
((٤٢٢٣)) هر دمى مرگىّ وحشرى داديم تا بديدم دستبرد آن كرم
((٤٢٢٤)) همچو خفتن گشت اين مردن مرا زاعتماد بعث كردن اى خدا
((٤٢٢٥)) هفت دريا هر دم ار گردد سراب گوش گيرى آوريش اى آب آب
((٤٢٢٦)) عقل لرزان از اجل وآن عشق شوخ سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ
((٤٢٢٧)) از صحاف مثنوى اين پنجم است در بروج چرخ جان چون انجم است
((٤٢٢٨)) ره نيابد از ستاره هر حواس جز كه كشتيبان استاره شناس
((٤٢٢٩)) جز نظاره نيست قسم ديگران از سعودش غافلند واز قران
((٤٢٣٠)) آشنايى گير شبها تا به روز با چنين استاره هاى ديو سوز
((٤٢٣١)) هر يكى در دفع ديو بد گمان هست نفط انداز قلعهء آسمان
((٤٢٣٢)) اختر ار با ديو همچون عقرب است مشترى را او ولى الاقرب است
((٤٢٣٣)) قوس اگر از تير دوزد ديو را دلو پر آب است زرع وميو را
((٤٢٣٤)) حوت اگر چه كشتى غى بشكند دوست را چون ثور كشتى مى كند
((٤٢٣٥)) شمس اگر شب را بدرّد چون اسد لعل را زو خلعت واطلس رسد صورت خرچنگ اگر چه كج رو است هيئت ميزان از او بيرون شو است پيشهء مرّيخ اگر خون ريزى است او زبون شارق تبريزى است