تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٧ - كسى كه من خدايم مى گويد ، نه من را مى شناسد نه خدا را
( فرعون مردم را جمع كرد وندا در داد كه من پروردگار بزرگ شما هستم )
((٤١٢٨)) تو انا ربى همى گويى مدام غافل از ماهيت اين هر دو نام
((٤١٢٩)) رب بر مربوب كى لرزان بود ؟
كى انا دان بند جسم وجان بود ؟
((٤١٣٠)) نك انا ماييم رسته از انا از اناى پر بلاى پر عنا
كسى كه من خدايم مى گويد ، نه من را مى شناسد نه خدا را حقيقتى را كه جلال الدين گوشزد مى كند ، شامل همهء اقسام « من خدايم » گفتنها است . كسى كه مى گويد : « من خدايم » در حقيقت تناقضى را ابراز مى دارد كه هيچ عقل ووجدان معتدل نمى تواند آن را بپذيرد ، زيرا توجه به مفهوم خداوند واجب الوجود كه داراى ذات واوصاف جماليه وجلاليه بىنهايت است ، مستلزم توجه بنا چيزى ومحدوديت وحدوث ورو به زوال بودن خود وجهان هستى است . چنانكه بالعكس توجه به محدوديت وحدوث ورو به زوال بودن خود وجهان هستى مستلزم توجه به مفهوم خداوند واجب الوجود است كه داراى ذات واوصاف جماليه وجلاليه بىنهايت است .
اتحاد اين دو مفهوم متناهى وبىنهايت در يك حقيقت كه انسان باشد صريحترين تناقض است كه اگر كسى درست بودن آن را احتمال بدهد ، در رديف اول سوفسطاييان قرار گرفته است .
مگر كسى مى تواند بدون متعين ساختن من در مقابل جهان هستى وخداوند [ رجوع شود به زير بناى جهان بينى فيخته وشلينگ ] توجهى به من داشته باشد ، آيا تعيين من مى تواند با اتحاد من وجز من سازگار باشد .
پس « من خدايم » گفتن چه از ديدگاه فرعونى وچه از عينك منصورى ناشى