تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٥ - تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
((٤١٢٠)) نعره لا ضير بشنيد آسمان چرخ گويى شد پى آن صولجان
((٤١٢١)) ضربت فرعون ما را نيست ضير لطف حق غالب بود بر قهر غير
((٤١٢٢)) گر بدانى سرّ ما را اى مضل مى رهانيمان ز رنج اى كور دل
((٤١٢٣)) هين بيا اين سو ببين كان ارغنون مى زند يا ليت قومى يعلمون
((٤١٢٤)) داد ما را فضل حق فرعونيى نى چنين فرعونى بىعونئى
((٤١٢٥)) سر برآر وملك بين زنده وجليل اى شده غرّه به ملك مصر ونيل
((٤١٢٦)) گر تو ترك اين نجس خرقه كنى نيل را در نيل جان غرقه كنى
((٤١٢٧)) هين بدار از مصر اى فرعون دست در ميان مصر جان صد مصر هست
((٤١٢٨)) تو انا ربى همى گويى مدام غافل از ماهيت اين هر دو نام
((٤١٢٩)) رب بر مربوب كى لرزان بود ؟
كى انا دان بند جسم وجان بود ؟
((٤١٣٠)) نك انا ماييم رسته از انا از اناى پر بلاى پر عنا
((٤١٣١)) آن انائى بر تو اى سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود
((٤١٣٢)) گر نبوديت اين اناى كينه كش كى زدى بر ما چنين اقبال خوش
((٤١٣٣)) شكر آن كز دار فانى مى رهيم بر سر اين دار پندت مى دهيم
((٤١٣٤)) دار قتل ما براق رحمت است دار ملك تو غرور وغفلت است
((٤١٣٥)) اين حياتى خفيه در نقش ممات وان مماتى خفيه در قشر حيات
((٤١٣٦)) مى نمايد نور نار ونار نور ور نه دنيا كى بدى دار الغرور
((٤١٣٧)) هين مكن تعجيل اول نيست شو چون غرور آرى برآر از شرق ضو
((٤١٣٨)) زان انائى در ازل دل تنگ شد زين انا دل بىخود وجان دنگ شد
((٤١٣٩)) آن انائى سرد گشت وننگ شد اين انا خم داده همچون چنگ شد
((٤١٤٠)) از انا چون رست شد اكنون انا آفرين بر آن اناى بىعنا