تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦ - بى اعتنايى جلال الدين به زمان و خاصيت گذشت و حال و آينده آن ، يكى از مهمترين عوامل گريز از كهنگى و هيجان به نو گرايى او است
با نظريه كلمهء يارب كه در مصرع دوم از بيت اول ديده مى شود ، چنين مى نمايد كه جلال الدين مانند كسى است كه در روى تموج هستى قرار گرفته وآواز مى خواند ويا مبدل به حركت وموج شده وبا خداوند موج آفرين به راز ونياز پرداخته است بىاعتنايى جلال الدين به زمان وخاصيت گذشت وحال وآينده آن ، يكى از مهمترين عوامل گريز از كهنه گى وهيجان به نو گرايى او است يأس وكوتاه شدن دست آدمى از گذشته ودوام نداشتن حال حاضر ومجهول بودن آينده وتشابه آن با گذشته وحال حاضر ، به همين احساس منحصر نمى گردد ، يعنى تنها در ياس وكوتاه شدن دست از گذشته ومجهول بودن آيندهء خود زمان كه يك كشش ذهنى است ومنحصر نمى شود ، بلكه اين پديدهء روانى خود حقايق جهان هستى را قطعه قطعه نموده واز آن چه كه در جويبار زمان به گذشته خزيده است ، مايوس وبه آن چه كه خواهد آمد جاهل وبىاعتنا مى كند ، مخصوصاً از آن جهت كه حقايق ورويدادهاى آينده هم مشابه گذشته است وحال حاضر را كه موقت وبسيار زود گذر است ، بىاهميت جلوه مى دهد . اين قطعه قطعه تصور شدن زمان كه حقيقت جهان هستى واحد يا حد اقل حقيقت جهان سيستماتيك را پاره پاره وغير مربوط بيك ديگر جلوه گر مى سازد ، همان عامل واقعى ادامهء فلسفه هاى شك ونهيليسم است كه مانند يك بيمارى فلسفى ، حتى گاهى افكار نيرومند را از جهان يابى صحيح محروم مى سازد . [١]
[١] اگر با يك ديد دقيقترى به عامل فرسايندگى زمان بنگريم وبگذاريم قطعات زمان مانند لبهء شمشيرهاى متوالى به زندگى ما كشيده شود ، خواهيم ديد ما با اين تصورات سطحى در حقيقت زمان وبا در اختيار قرار دادن زندگى در مقابل لبه شمشيرهاى متوالى آن ، حيات خود را دستخوش پوچى نموده وجز حركت بىاساس وبىمنبع ، بهرهاى از زندگى برنداشتهايم . اين همان جمله است كه آنتوان چخوف با سادگى وصراحت مى گويد : « اين سايه هاى سياه در آغوش آب نيستند ، بلكه خواب وخيالند ، اين رود سحر آميز با درخشش شاعرانه اش ، اين آسمان بىكران ، مثل اين كه از بىهودگى زندگى مى نالند ، از وجود يك موجود عالى وبرتر ، يك موجود جاودانى وپر بركت سخن مى گويد وما را به بىخودى واز . بردن هستى مى خوانند ، به مرگ وبه صورت خاطره درآمدن دعوت مى كنند . گذشته ناچيز وبىاهميت وخسته كننده است وآينده هم بىمعنى است واين شب اسرار آميز ، اين تنها عمرم به زودى خواهد گشت وبه ابديت گذشت وبه ابديت خواهد پيوست ، پس چرا زندگى كنيم ؟ » داستان جيرجيرك ، آنتوان چخوف ، ص ٤٢ و ٤٣ . .