تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٩ - رسيدن آن گوهر آخر دور به دست اياز و كياست اياز و مقلد ناشدن او ايشان را مغرور ناشدن او به مال و خلعت و جامگى افزون كردن و مدح عقل ايشان كردن كه نشايد مقلد را مسلمان دانستن اگر چه مسلمان باشد و نادر باشد كه مقلد ثبات كند بر آن اعتقاد و مقلد از امتحانها به سلامت بيرون آيد كه ثبات بينايان ندارد
رسيدن آن گوهر آخر دور به دست اياز وكياست اياز ومقلد ناشدن او ايشان را مغرور ناشدن او به مال وخلعت وجامگى افزون كردن ومدح عقل ايشان كردن كه نشايد مقلد را مسلمان دانستن اگر چه مسلمان باشد ونادر باشد كه مقلد ثبات كند بر آن اعتقاد ومقلد از امتحانها به سلامت بيرون آيد كه ثبات بينايان ندارد
((٤٠٥٤)) اى اياز اكنون بگويى كاين گهر چند مى ارزد بدين تاب وهنر ؟
((٤٠٥٥)) گفت افزون زان چه تانم گفت من گفت اكنون زود خردش در شكن
((٤٠٥٦)) سنگها در آستين بودش شتاب خرد كرد وپيش او بود اين صواب زاتفاق طالع با دولتش دست داد آن لحظه نادر حكمتش
((٤٠٥٧)) يا به خواب اين ديده بود آن با صفا كرده بود اندر بغل دو سنگ را
((٤٠٥٨)) همچو يوسف كاندرون قعر چاه كشف شد پايان كارش از اله
((٤٠٥٩)) هر كرا فتح وظفر پيغام داد پيش او يك شد مراد ونامراد
((٤٠٦٠)) هر كه پا بندان وى شد وصل يار او چه ترسد از شكست كارزار
((٤٠٦١)) چون يقين گشتش كه خواهد كرد مات فوت اسب وپيل باشد ترّهات
((٤٠٦٢)) گر برد اسبش هر آن كه اسب جوست اسب او گويى كه پيشاهنگ اوست
((٤٠٦٣)) مرد را با اسب كى خويشى بود عشق اسبش از پى پيشى بود
((٤٠٦٤)) بهر صورتها مكش چندين زحير بىصداع صورتى معنى بگير
((٤٠٦٥)) هست زاهد را غم پايان كار تا چه باشد حال او روز شمار
((٤٠٦٦)) عارفان زآغاز گشته هوشمند از غم واحوال آخر فارغند
((٤٠٦٧)) بود عارف را غم خوف ورجا سابقه دانيش خورد آن هر دو را
((٤٠٦٨)) ديد كاو سابق زراعت بود ماش او همى داند چه خواهد بود چاش
((٤٠٦٩)) عارف است او بارز است از خوف وبيم هاى وهو را كرد تيغ حق دو نيم خوف طى شد جملگى اميد شد نور گشت وتابع خورشيد شد زامتحان شاه بود آگه اياز در فريب شه نشد گم ره اياز خلعت وادرار از راهش نبرد كرد گوهر ز امر شاه او خرد ومرد