تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٦ - تفسير ابيات
تفسير ابيات وقتى كه كنيزك در مقابل تهديد خليفه ناچار شد داستان آن پهلوان رستم منش را باز گو كرد وگفت :
او بدان قوت كه از شير شكار هيچ تغييرش نشد بد برقرار تو بدين سستى كه چون كردى به گوش خشت خشت موشكى رفتى ز هوش
علت خنده هاى من همين بود كه گفتم ، خداوند متعال بالاخره رازها را فاش خواهد ساخت ، حالا كه ناموس جهان رويانيدن هر تخمى است كه كاشته مى شود ، نبايد در اين دنيا تخم بد كاشت .
همين بهار تازه ، پس از برگ ريز خزان وزمستان ، خود دليل محكمى براى اثبات رستاخيز است .
آتش وباد وابر وآفتاب رازهاى نهانى را از خاك بيرون مى كشند وهر چه را كه زمين در گذشته خورده است ، بهار فرا مى رسد وآنها را بيرون مى آورد ، هر مذهب وعقيده وتخيلى كه در درون آدمى است ، از دهان ولبش بروز مى كند .
راز نهانى ريشهء هر درختى وآن چه را كه خورده است ، از ساقه وشكوفه هايش بيرون مى تراود .
اندوهى كه به سراغت مى آيد ودلت را مى آزارد يقين بدان كه نتيجه خمارى همان باده است كه خوردهاى ، اما تو خود نمى دانى كه آن رنج خمار مربوط به كدامين مى گسارى بوده است .
اين خيرگىها وخمارىها شكوفهء آن دانه ها است كه از باده گسارى در دلت كاشتهاى ، ولى فهميدن آن كار هر كس نيست ، بلكه « آن شناسد كاگه وفرزانه است » فريب آن را مخور كه غم واندوه شباهتى با مى ندارد ، زيرا