تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٢ - فاش كردن آن كنيزك راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
فاش كردن آن كنيزك راز را با خليفه از بيم زخم شمشير واكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را وگر نه بكشمت
((٣٩٦٥)) زن چو عاجز گشت گفت احوال را مردى آن رستم صد زال را
((٣٩٦٦)) شرح آن گُردك كه اندر راه بود يك به يك او با خليفه وانمود
((٣٩٦٧)) شير كشتن سوى خيمه آمدن وان ذكر قائم چو شاخ كرگدن او بدان قوت كه از شير شكار هيچ تغييرش نشد بُد برقرار تو بدين سستى كه چون كردى به گوش خشت خشت موشكى رفتى ز هوش من چو ديدم از تو اين واز وى آن زان سبب خنديدم اى شاه جهان
((٣٩٦٩)) رازها را مى كند حق آشكار چون بخواهد رُست تخم بد هكار
((٣٩٧١)) اين بهار تو ز بعد برگ ريز هست برهان بر وجود رستخيز
((٣٩٧٠)) آتش وباد ابر وآب وآفتاب رازها را مى برآرند از تراب
((٣٩٧٢)) در بهاران سرّها پيدا شود هر چه خوردست اين زمين رسوا شود
((٣٩٧٣)) بردمد آن از دهان واز لبش تا پديد آيد ضمير ومذهبش
((٣٩٧٤)) سِرّ بيخ هر درختى وخورش جملگى پيدا شود آن بر سرش
((٣٩٧٥)) هر غمى كز وى تو دل آزرده اى از خمار مى بود كان خورده اى
((٣٩٧٦)) ليك كى دانى كه آن رنج خمار از كدامين نى برآمد آشكار
((٣٩٧٧)) اين خمار اشكوفهء آن دانه است آن شناسد كاگه وفرزانه است
((٣٩٧٨)) شاخ اشكوفه نماند دانه را نطفه كى ماند تن مردانه را ؟
((٣٩٧٩)) نيست ماننده هيولا با اثر دانه كى ماننده باشد با شجر
((٣٩٨٠)) نطفه از نان است كى ماند به نان مردم از نطفه است كى باشد چنان
((٣٩٨١)) جنّى از نارست كى ماند به نار از بخار است ابر ونبود چون بخار
((٣٩٨٢)) از دم جبريل عيسى شد پديد كى به صورت همچو او شد ناپديد