تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٠ - تفسير ابيات
حكايت خليفه مصر و شاه موصل و فرستادن لشكر به طلب كنيزك و صفت كردن غمازان و نقش او بر كاغذ بستن
تفسير ابيات
حكايت خليفه مصر وشاه موصل وفرستادن لشكر به طلب كنيزك وصفت كردن غمازان ونقش او بر كاغذ بستن
((٣٨٣١)) مر خليفهء مصر را غماز گفت كه شه موصل به حورى گشت جفت
((٣٨٣٢)) يك كنيزك دارد او اندر كنار كه به عالم نيست مانندش نگار
((٣٨٣٣)) در بيان نايد كه حسنش بىحد است نقش او اينست كاندر كاغذ است
((٣٨٣٤)) نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد خيره گشت وجام از دستش فتاد
((٣٨٣٥)) پهلوانى را فرستاد آن زمان سوى موصل با سپاهى بس گران
((٣٨٣٦)) كه اگر ندهد به تو آن ماه را بركَن از بن آن در ودرگاه را
((٣٨٣٧)) ور دهد تركش كن ومه را بيار تا كشم من بر زمين مه را كنار
((٣٨٣٨)) پهلوان شد سوى موصل با حشم با هزاران رستم صاحب عَلَم
((٣٨٣٩)) چون ملخها بىعدد بر گرد دشت قاصد اهلاك اهل شهر گشت
((٣٨٤٠)) هر نواحى منجنيقى از نبرد همچو كوه قاف او بر كار كرد
((٣٨٤١)) زخم تير وسنگهاى منجنيق تيغها بر گرد چون برق بريق
((٣٨٤٢)) هفتهاى كرد اين چنين خون ريز گرم برج سنگين سست شد چون موم نرم
((٣٨٤٣)) شاه موصل ديد پيكار مهول پس فرستاد از درون پيشش رسول
((٣٨٤٤)) كه چه مى خواهى ز خون مؤمنان كشته مى گردند زين حرب گران
((٣٨٤٥)) گر مرادت ملك وشهر موصل است بىچنين خون ريزى اينت حاصل است
((٣٨٤٦)) من روم بيرون ز شهر اينك درآ تا نگيرد خون مظلومان تو را
((٣٨٤٧)) ور مرادت گوهر وسيم وزر است اين ز ملك وشهر خود آسانتر است هر چه مى بايد تو را از سيم وزر مى فرستم چيست اين آشوب وشر
تفسير ابيات سخن چينى به خليفهء مصر گفت كه : شاه موصل كنيزكى حورىوش دارد كه نظيرش در دنيا ديده نمى شود ، زيبايى آن كنيز قابل توصيف نيست ، نقش صورتش