تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٢ - تفسير ابيات
اى ماه تابان واى انسان فروزان كه خورشيد در مقابل تو زرد روى است . گرد ناچيز را چه مى كنى ؟ تو خوشى وخوبى ومنبع همهء خوشىهايى ، جايى براى كشيدن منتى از باده براى تو وجود ندارد . تو آن انسانى كه تاج كرمنا بر سر نهاده وطوق انا اعطيناك الكوثر را به گردن آويختهاى . تو آن انسانى كه جوهر اصيل وهمهء گردونها عرض وفرع وسايهء تو هستند . تو اى اصيلترين موجود ،
((٣٥٧٨)) علم جويى از كتبهاى فسوس ذوق جويى تو ز حلواى فسوس
((٣٥٧٦)) اى غلامت عقل وتدبيرات وهوش چون چنينى خويش را ارزان فروش
خدمت تو كه بر همهء موجودات واجب است ، چرا بايد همچو تو جوهرى در مقابل عرض ناتوان باشد . تو آن درياى علمى كه در نمى پنهان شده وآن عالمى كه در سه گز از ماده مخفى گشتهاى . آخر
((٣٥٨٠)) مى چه باشد يا جماع ويا سماع تا تو جويى زان نشاط وانتفاع
((٣٥٨١)) آفتاب از ذره كى شد وامخواه زهرهاى از خمره كى شد جام خواه
دريغا ، كه جان ما فوق كيفيتها محبوس زندان كيفيت شده ، آفتابى زندانى گرهى گشته است آرى جاى تأسف همين است .