تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٨ - دست و پاى امير بوسيدن و دوم بار لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد
دست وپاى امير بوسيدن ودوم بار لابه كردن شفيعان وهمسايگان زاهد
((٣٥٦٣)) آن شفيعان از دم هيهاى او چند بوسيدند دست وپاى او
((٣٥٦٤)) كاى امير از تو نشايد كين كشى باده گر نبود تو بىباده خوشى
((٣٥٦٥)) باده سرمايه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد
((٣٥٦٦)) پادشاهى كن به بخشش اى رحيم اى كريم بن الكريم بن الكريم
((٣٥٦٧)) هر شرابى بندهء اين قدّ وخدّ جمله مستان را بود بر تو حسد
((٣٥٦٨)) هيچ محتاج مى گلگون نه اى ترك كن گلگونه تو گلگونه اى
((٣٥٦٩)) اى رخ گلگونه ات شمس الضحى اى گداى رنگ تو گلگونه ها
((٣٥٧٠)) باده كاندر خم همى جوشد نهان ز اشتياق روى تو جوشد چنان
((٣٥٧١)) اى همه دريا ، چه خواهى كرد نم وى همه هستى چه مى جويى عدم
((٣٥٧٢)) اى مه تابان چه خواهى كرد گرد اى كه خور در پيش رويت روى زرد
((٣٥٧٣)) تو خوشى وخوب وكان هر خوشى تو چرا خود منت باده كشى
((٣٥٧٤)) تاج كرّمناست بر فرق سرت طوق اعطيناك آويزان برت
((٣٥٧٥)) جوهر است انسان وچرخ او را عرض جمله فرع وسايهاند وتو غرض
((٣٥٧٨)) علم جويى از كتبهاى فسوس ذوق جويى تو ز حلواى فسوس
((٣٥٧٦)) اى غلامت عقل وتدبيرات وهوش چون چنينى خويش را ارزان فروش ؟
((٣٥٧٧)) خدمتت بر جمله هستى مفترض جوهرى چون عجز دارد با عرض
((٣٥٧٩)) بحر علمى در نمى پنهان شده در سه گز تن عالمى پنهان شده
((٣٥٨٠)) مى چه باشد يا جماع ويا سماع تا تو جويى زان نشاط وانتفاع
((٣٥٨١)) آفتاب از ذرّه كى شد وامخواه زهرهاى از خمره كى شد جام خواه
((٣٥٨٢)) جان بىكيفى شده محبوس كيف آفتابى حبس عقده اينت حيف