تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٠ - در بيان حكايت ضياء بلخ و شيخ الاسلام تاج بلخ و لطيفه گفتن ضياء
در بيان حكايت ضياء بلخ وشيخ الاسلام تاج بلخ ولطيفه گفتن ضياء
((٣٤٧٢)) آن ضياء بلخ خوش الهام بود دادر آن تاج شيخ اسلام بود از براى علم خلقى پيش او گشته دايم در ملازم درس جو
((٣٤٧٣)) تاج شيخ اسلام دار الملك بلخ بود كوته قد وكوچك همچو فرخ
((٣٤٧٤)) گرچه فاضل بود وفحل وذو فنون اين ضيا اندر ظرافت بد فزون
((٣٤٧٥)) او بسى كوته ، ضياء بىحد دراز بود شيخ اسلام را صد كبر وناز
((٣٤٧٦)) زين برادر ننگ وعارش آمدى وين ضيا هم واعظى بد با هدى
((٣٤٧٧)) روز مجلس اندر آمد آن ضيا بارگه پر قاضيان واصفيا
((٣٤٧٨)) كرد شيخ اسلام از كبر تمام مر برادر را ضيا نصف القيام پس ضيا چون ديد كبر اندر سرش انفعالى داد حالى در خورش
((٣٤٧٩)) گفت آرى بس درازى بهر مزد اندكى از قد سروت هم بدزد
((٣٤٨٠)) پس تو را خود عقل كو يا هوش كو تا خورى مى اى تو دانش را عدو
((٣٤٨١)) روت بس زيباست نيلى هم بكش ضحكه باشد نيل بر روى حبش
((٣٤٨٢)) در تو نورى كى درآمد اى غوى تا تو مى نوشى وظلمت جو شوى
((٣٤٨٣)) سايه در روز است جستن قاعده در شب ابرى تو سايه جو شده
((٣٤٨٤)) گر حلال آمد پى قوت عوام طالبان دوست را آمد حرام
((٣٤٨٥)) عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه وبر منزل بود
((٣٤٨٦)) در چنين راه بيابان مخوف اى قلاووز خرد با صد كسوف
((٣٤٨٧)) خاك در چشم قلاووزان زنى كاروان را گم ره وهالك كنى
((٣٤٨٨)) نان جو حقا حرام است وفسوس نفس را در پيش نه نان سپوس
((٣٤٨٩)) دشمن راه خدا را خوار دار دزد را منبر منه بر دار دار
((٣٤٩٠)) دزد را تو دست ببريدن پسند از بريدن عاجزى دستش ببند