تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٤ - حكايت آن امير كه غلام را گفت مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود كه امر به معروف مى كرد سنگى زد و سبوى او را بشكست امير بشنيد قصد گوشمال زاهد كرد اين قضيه در عهد عيسى عليه السلام بود كه هنوز مى حرام نشده بود ليكن زاهد منع لذت و تنعم مى كرد
حكايت آن امير كه غلام را گفت مى بيار غلام رفت وسبوى مى آورد در راه زاهدى بود كه امر به معروف مى كرد سنگى زد وسبوى او را بشكست امير بشنيد قصد گوشمال زاهد كرد اين قضيه در عهد عيسى عليه السلام بود كه هنوز مى حرام نشده بود ليكن زاهد منع لذت وتنعم مى كرد
((٣٤٣٩)) بود اميرى خوش دلى مى خواره اى كهف هر مخمور وهر بىچاره اى
((٣٤٤٠)) مشفقى مسكين نوازى عادلى مكرمى زر بخشى ودريا دلى
((٣٤٤١)) شاه مردان وامير مؤمنين راه بان وراز دان ودور بين
((٣٤٤٢)) دور عيسى بود وايام مسيح خلق دلدار وكم آزار ومليح
((٣٤٤٣)) آمدش مهمان بناگاهان شبى هم امير جنس او خوش مذهبى
((٣٤٤٤)) باده مى بايستشان در نظم حال باده بود آن وقت مأذون وحلال
((٣٤٤٥)) باده شان كم بود گفت او با غلام رو سبو پر كن به ما آور مدام
((٣٤٤٦)) از فلان راهب كه دارد خمر خاص تا ز خاص وعام جان يابد خلاص
((٣٤٤٧)) جرعهاى زان جام راهب آن كند كه هزاران جره وخمدان كند
((٣٤٤٨)) اندر آن مى مايهء پنهانى است آنچنان كاندر عبا سلطانى است
((٣٤٤٩)) تو به دلق پاره پاره كن نگر كه سيه كردند از بيرون زر
((٣٤٥٠)) از براى چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دود آلود شد
((٣٤٥١)) گنج وگوهر كى ميان خانه هاست گنجها پيوسته در ويرانه هاست
((٣٤٥٢)) گنج آدم چون به ويران بد دفين گشت طينش چشمبند آن لعين
((٣٤٥٣)) او نظر مى كرد در طين سست سست جان همى گفتش كه طينم سد توست
((٣٤٥٤)) دو سبو بستد غلام وخوش دويد در زمان تا دير رهبانان رسيد
((٣٤٥٥)) زر بداد وبادهء چون زر خريد سنگ داد ودر عوض گوهر خريد
((٣٤٥٦)) بادهاى كان بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارك ساقى نهد
((٣٤٥٧)) فتنه ها وشورها انگيخته بندگان وخسروان آميخته