تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧١ - حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بركشيد گربه نيم من برآمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
آيه
روايت
((٣٤٢٧)) چون شكستى سر رود آبش به اصل خاك سوى خاك آيد روز فصل
((٣٤٢٨)) حكمتى كه حق نمود از ازدواج گشت حاصل از نياز واز لجاج
((٣٤٢٩)) باشد آنگه ازدواجات دگر لا سمع اذن ولا عين بصر
((٣٤٣٠)) گر شنيدى اذن كى ماندى اذن يا كجا كردى دگر ضبط سخن
((٣٤٣١)) گر بديدى برف ويخ خورشيد را از يخى برداشتى اميد را
((٣٤٣٢)) آب گشتى بىعروق وبىگره كه ز لطف از باد مى كشتى زره
((٣٤٣٣)) پس شدى درمان جان هر درخت هر درختى از قدومش نيك بخت
((٣٤٣٤)) آن يخى بفسرده در خود مانده اى لا مساس بر درختان خوانده اى
((٣٤٣٥)) ليس يألف ليس يؤلف جسمه ليس الا شح نفس قسمه
((٣٤٣٦)) نيست ضايع زو شود تازه جگر ليك نبود پيك سلطان خضر
((٣٤٣٧)) اى اياز استارهء تو بس بلند نيست هر برجى عبورش را پسند
((٣٤٣٨)) هر وفا را كى پسندد همّتت هر صفا را كى گزيند صفوتت
آيه « ومَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِه فَأُولئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ ٥٩ : ٩ » (١) ( وكسانى كه از لئامت وپستى نفس محفوظ گشتهاند ، رستگارانند ) روايت « قال النبى صلى الله عليه وآله : المؤمن يالف ويولف والمنافق لا يالف ولا يولف ولا خير فيمن لا يالف ولا يولف » ( پيامبر اكرم فرمود : مؤمن انس مى گيرد وديگران هم با او مانوس مى شوند ومنافق نه انس مى گيرد ونه كسان ديگر با او انس مى گيرند ودر كسى كه نه او با كسى مانوس مى شود ونه مردم با او ، خيرى وجود ندارد . )
(١) سوره الحشر ، آيهء ٩ .