تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٠ - حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بركشيد گربه نيم من برآمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بركشيد گربه نيم من برآمد گفت اى زن گوشت نيم من بود وافزون اگر اين گوشت است گربه كو واگر اين گربه است گوشت كو
((٣٤٠٩)) بود مردى كدخدا او را زنى سخت طناز وپليد ورهزنى
((٣٤١٠)) هر چه آوردى تلف كرديش زن مرد مضطر گشته اندر تن زدن
((٣٤١١)) بهر ميهمان گوشت آورد آن معيل سوى خانه با دو صد جهد طويل
((٣٤١٢)) زن بخوردش با شراب وبا كباب مرد آمد گفت دفع ناصواب
((٣٤١٣)) مرد گفتش گوشت كو مهمان رسيد پيش مهمان لوت مى بايد كشيد
((٣٤١٤)) گفت زن كاين گربه خورد آن گوشت را گوشت خر ديگر گرت بايد هلا
((٣٤١٥)) گفت اى ايبك ترازو را بيار تا كه گربه بركشم گيرم عيار
((٣٤١٦)) بركشيدش بود گربه نيم من پس بگفتش مرد كاى محتاله زن
((٣٤١٧)) گوشت نيم من بود افزون يك ستير هست گربه نيم من هم اى ستير
((٣٤١٨)) اين اگر گربه است پس آن گوشت كو ور بود اين گوشت بنما گربه تو ؟
((٣٤١٩)) بايزيد ار اين بود آن روح چيست ور وى آن روح است اين تصوير كيست ؟
((٣٤٢٠)) حيرت اندر حيرت است اى يار من اين نه كار توست نى هم كار من
((٣٤٢١)) هر دو او باشد وليك از ريع وزرع دانه باشد اصل وكاه اوست فرع
((٣٤٢٢)) حكمت اين اضداد را بر هم ببست اى قصاب اين گرد ران با گردن است
((٣٤٢٣)) روح بىقالب نتاند كار كرد قالب بىجان بود بىكار وسرد قالب بىجان كم از خاك است دوست روح چون مغز است قالب همچو پوست قالب بىكار نى آيد به كار سعى كن جانى به دست آر اى عيار
((٣٤٢٤)) قالبت پيدا وآن جان بس نهان راست شد زين هر دو اسباب جهان
((٣٤٢٥)) خاك را بر سر زنى سر نشكند آب را بر بر زنى بر نشكند
((٣٤٢٦)) گر تو مى خواهى كه سر را بشكنى آب را وخاك را بر هم زنى