تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٣ - حكايت جوحى كه چادر پوشيده و در وعظ ميان زنان نشسته و حركتى كرد كه زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهء كشيد
حكايت جوحى كه چادر پوشيده ودر وعظ ميان زنان نشسته وحركتى كرد كه زنى او را بشناخت كه مرد است ونعرهء كشيد
((٣٣٢٥)) واعظى بس بد گزيده در بيان زير منبر جمع مردان وزنان
((٣٣٢٦)) رفت جوحى چادر ورو بند ساخت در ميان آن زنان شد ناشناخت
((٣٣٢٧)) سايلى پرسيد واعظ را به راز موى عانه هست نقصان نماز ؟
((٣٣٢٨)) گفت واعظ چون شود عانه دراز بس كراهت باشد از وى در نماز
((٣٣٢٩)) يا بنوره يا ستره بسترش تا نمازت كامل آيد خوب وخوش
((٣٣٣٠)) گفت سايل آن درازى تا چه حد شرط باشد تا نماز اكمل بود ؟
((٣٣٣١)) گفت چون قدر جوى گردد به طول پس ستردش فرض باشد اى سئول پيش جوحى يك زنى بنشسته بود هوش را بر وعظ واعظ بسته بود
((٣٣٣٢)) گفت او را جوحى اى خواهر ببين عانهء من باشد اكنون اين چنين ؟
((٣٣٣٣)) بهر خوشنودى حق پيش آر دست كان به مقدار كراهت آمدست ؟
((٣٣٣٤)) دست زن در كرد در شلوار مرد خرزه اش بر دست زن آسيب كرد
((٣٣٣٥)) نعرهاى زد سخت اندر حال زن گفت واعظ بر دلش زد گفت من صدق را زين زن بياموزيد هين چون كه بر دل زد ورا گفت چنين
((٣٣٣٦)) گفت نى بر دل نزد بر دست زد واى اگر بر دل زند اى بىخرد
((٣٣٣٧)) بر دل آن ساحران زد اندكى شد عصا ودست ايشان را يكى
((٣٣٣٨)) گر ز پيرى در ربايى تو عصا بيش رنجد كان گروه از دست وپا
((٣٣٣٩)) نعرهء لا ضير بر گردون رسيد هين ببر چون جان ز جان كندن رهيد
((٣٣٤٠)) چون بدانستيم ما كاين تن نه ايم از وراى تن به يزدان مى زييم
((٣٣٤١)) اى خنك آن را كه ذات خود شناخت اندر امن سرمدى قصرى بساخت
((٣٣٤٢)) كودكى گريد پى جوز ومويز پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز
((٣٣٤٣)) پيش دل جوز ومويز آمد جسد طفل كى در دانش مردان رسد
((٣٣٤٤)) هر كه محجوب است او خود كودكى است مرد آن باشد كه بيرون از شكى است