تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٧ - تفسير ابيات
جانفزاى تست نه موى سفيد . عشق است كه دستگير صدها هزار انسانهاى نوميد است . عشق در دوران فراق صورتها مى سازد ، تا هنگام ديدار ووصال ، چهرهء معشوق حقيقى يا صورتگر اصلى دست بدهد وبگويد :
((٣٢٧٨)) كه منم آن اصل اصل هوش ومست بر صور عكسى ز حسن ما بُدست
((٣٢٧٩)) پرده ها را اين زمان برداشتيم حسن را بىواسطه بفراشتيم
تو اى عاشق بىنوا ، مدتى سر وكار با صورت داشتى ، وگمان مى كردى كه صورتست كه عشق را به وجود آورده است ، در اين موقع وصال مى فهمى كه قدرت به تجريد جلال وجمال ذات من بوده كه عظمت عشق را در تو به كمال رسانيده است . من جاذبه را از سوى خود فرستاده بودم وتو آن را نمى ديدى ، عاشق پس از درك علت واقعى عشق ومعشوق حقيقىاش .
((٣٢٨٢)) مغفرت مى خواند از جرم وخطا از پسِ آن پرده از لطف خدا
پس از آن كه عشق حقيقى در نهاد عاشق سركشيد وموج زد ، مانند آن سنگ است كه منفجر شده وچشمهء آب زلال را مانند گوهر به جريان انداخته است ، ديگر كسى به آن موجود ، سنگ نمى گويد . اين صورتها وموجوديتهاى آدميان مانند كاسه ، گوناگون است كه خداوند با آن چه كه در آنها مى ريزد به آنها ارزش وعظمت مى بخشد . [ جلال الدين در دفتر اول در داستان شير وخرگوش ، همين مثل را آورده وگفته است : -
صورت ما اندرين بحر عذاب مى دود چون كاسه ها بر روى آب تا نشد پر بر سر دريا چو طشت چون كه پر شد طشت در وى غرق گشت