تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٦ - تفسير ابيات
مى آورد . بدون هشيارى عقلانى -
((٣٢٦٢)) راز گويى پيش صورت صد هزار آنچنانكه يار گويد پيش يار
در صورتى كه نه صورتى وجود دارد ونه هيكلى ، با اين حال - « زاده از وى صد الست وصد بلى » چونان مادر دل باختهاى كه بتازگى بچهء مردهء خود را در گور كرده شب وروز بالين گورش مى آيد وبا تمام جديت با سنگ وخاك گور رازها مى گويد وآن جماد را زنده مى پندارد ، چنان زندهاى كه گوش وهوش دارد وشورش درونى آن مادر را مى شنود ومى فهمد ، در اين عشق سحرناك (١) بيانديش كه چه مى كند وچگونه جامد را زنده مى نمايد اين مادر داغ ديده -
((٣٢٦٩)) آن چنان بر خاك گور تازه او دم بدم خوش مى نهد با اشك رو
((٣٢٧٠)) كه به وقت زندگى هرگز چنان روى ننهاده است بر پور جوان
اما داد از اين خاك تيره كه پس از گذشت چند صباح وگشتن عقربكهاى محدود ساعت ، آتش درونى مادر خاموش مى شود وامواج عشق وسوز مى خوابد وسكون عادى بر قرار مى گردد . پس از آن تدريجا با ديدن گور خوابش مى گيرد ، وگور جامد قيافهء جمادى مادر را آشكار مى سازد ، زيرا عشق كار خود را كرد ورفت ودل مادر مانند خاكسترى پس از آتش بر جاى ماند . باز تاكيد كنيم كه .
((٣٢٧٢)) عشق بر مرده نباشد پايدار عشق را بر حىّ جان افزاى دار
براى شكوفان شدن عشق حقيقى سراغ مردان الهى را بگيريد كه پيران معرفت ناميده مى شوند ، آن چه را كه جوانان در آيينه مى بينند ، پيران راه حقيقت در خشت خام بعين وعيان مشاهده مى كنند . اشتباه نكن ، پير يك معناى ديگر هم دارد وآن عشق
(١) اگر ابيات مورد تفسير را در بارهء عشق مجازى بدانيم ، اين همان مضمون است كه در مباحث « عشق وعاشق ومعشوق » متذكر شديم كه عاشق ناهشيارانه حيات وزيبايى وعظمت روانى خويش را به معشوق مى چسباند وبه او عشق مى ورزد واحتمال مى رود كه مقصود در ابيات فوق منشأ حقيقى جذبهاى است كه در پشت پردهء صورت معشوق وجود دارد وعاشق را به خود جذب مى كند . .