تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٥ - تفسير ابيات
عضو جامد وموجود بيجان نه تازه دارد نه كهنه ، آن چه كه براى آن موجودات واقعيت دارد تغير است ، تازگى وكهنه گى كه منشأ اثر قرار مى گيرد ، بستگى به جان آدمى دارد .
تو اى جان جهان ، تويى كه مى توانى با طراوت جانت آن سحابىهاى مارپيچى را كه ميلياردها سال پيش از اين از فضا عبور كردهاند . تازه به بينى ، وغنچهاى را كه هم اكنون شكوفان شده وگل گشته است كهنه تلقى كنى ، تو گمان كن جهان كهنه است - « اى جهان كهنه را تو جان نو ، » اين مقدار مى دانى كه كودك را كه لباس كهنه در برش كنند ، تازگى كودك را نمى فرسايد وهمان كهنه هم به جهت جان نويى كه در آنست ، طراوتى به خود مى گيرد .
تفسير ابيات سلطان محمود به اياز مى گويد : بگو ببينم : اين همه مهر ومحبت عاشقانه كه بر چارق دارى از چيست ؟ نگاه تو بر چارق چون نگاه مجنون به ليلى است اصلا كرنش وگرايش تو به چارق مانند گرايش وميل مردم متدين به دين وآيين خود مى باشد دو چيز كهنه ( چارق وپوستين ) را با مهر جانت در آميخته ودر حجرهاى آويخته وشب وروز با آنها در حال راز ونيازى سخنهاى نو با آن دو كهنه مى گويى ورازهاى كهن را در موجود جامد مى دمى مانند عرب كه با آثار وخرابه هاى كوى محبوبش به راز ونياز پردازد .
آن چارق كهنه ات يادگار كدامين آصف وپوستينت پيراهن كدامين يوسف است ؟ راز ونياز تو با چارق وپوستين مانند عرض گناه مسيحيان بر كشيش است كه سر سال سراغش را مى گيرند ، تا كشيش گناهان آنها را بيامرزد . آن كشيش نه از حقيقت گناه ومجازات اطلاعى دارد ونه توانايى بخشيدن گناه را ، ولى چه بايد كرد كه عشق واعتقاد جادوى بس مهم وموثريست . محبت وجمال صد يوسف را در مغز آدمى به دوستش مى چسباند ، اين محبت بسى ساحرتر از هاروت وماروت است . بياد دوستت صورتى مى سازى وجذبهء همان صورت ساخته شده ترا در گفت گو