تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤١ - تفسير ابيات
در آن موقع كه زنان عقل خود را با ديدن يوسف از دست دادند . به رواق عشق يوسف تاختند . لحظهاى بيش نبود كه ساقى عمر عقل آنان را ربوده بود ، با اين لحظه تمام عمر را از خرد وعقل سير وبيزار گشتند .
اين جمال يوسف است كه فرعى از جمال خداوند ذو الجلال است كه اصل اساسى صدها جمال يوسفى است . اى كمتر از زن ، برو عاشق آن جمال ابدى ومطلق باش . براى بريدن اين همه جر وبحثهاى بىسر وته فقط عشق لازم است كه همهء هياهو را پايان بدهد . شخص عاشق از ورود به كارزار بحث وجدال استنكاف مى ورزد ، زيرا بيم دارد كه گوهرى از مخزنش بيرون بيافتد .
چنانكه يكى از صحابهء پيامبر مى گويد : وقتى پيامبر اكرم براى ما آيات مى خواند ويا گفت گويى مى فرمود ، از ما حضور قلب ووقار مى خواست ، به طورى ما در محضرش مى نشستيم كه گويى روى سر ما پرندهاى نشسته است . وتا مرغ روح ما كه از خرمن حقايق پيامبر دانه چينى مى كند ، به پرواز در نيايد ودور نشود از جا تكان نمى خوريم . وسرفه هم نمى كرديم ، مبادا كه هماى سعادت از آغوش ما به پرواز در آيد ، واگر كسى سخن شيرين يا ترش مى گفت ، انگشت بر لب مى نهاديم كه خاموش باش . حيرت همان مرغ است كه ترا خاموش مى كند ، مانند اين كه سر پوشى به درونت مى گذارند كه حقايق درونيت بجوشد وبخروشد .