تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٤ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان عميد خراسانى را آراسته ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت و كلاه هاى معرق ، و غير آن پرسيد كه اينها كدام اميرانند و چه شاهانند ؟ گفتند او را كه اينها اميران نيستند ، اينها غلامان عميد خراسانند روى به آسمان كرد كه اى خدا غلام پروردن از عميد خراسان بياموز آنجا مستوفى را عميد گويند
((٣١٨٤)) كار كن هين تا سليمان زنده است تا تو ديوى تيغ او برّنده است
((٣١٨٥)) چون فرشته گشت از تيغ ايمن است وز سليمان ايمن واز خوف رست از سليمان هيچ او را خوف نيست دشمن ديو است واز وى ايمنى است
((٣١٨٦)) حكم او بر ديو باشد نى ملك رنج در خاك است نى فوق فلك
((٣١٨٧)) ترك كن اين جبر را كه بس تهيست تا بدانى سرّ سرّ جبر چيست
((٣١٨٨)) ترك كن اين جبر جمع منبلان تا خبر يابى از آن جبر چو جان
((٣١٨٩)) ترك كن معشوقى وكن عاشقى اى گمان برده كه خوب وفايقى
((٣١٩٠)) اى كه در معنى ز شب خامشترى گفت خود را چند جويى مشترى
((٣١٩١)) سر بجنبانند پيشت بهر تو رفت در سوداى ايشان دهر تو
((٣١٩٢)) تو مرا گويى حسد اندر مپيچ چه حسد آرد كسى بر فوت هيچ
((٣١٩٣)) هست تعليم خسان اى يار شوخ هم چو نقش خوب كردن بر كلوخ
((٣١٩٤)) خويش را تعليم كن عشق ونظر كان بود كالنقش فى جرم الحجر
((٣١٩٥)) نقش تو با توست شاگرد وفا غير شد فانى كجا جويى كجا ؟
((٣١٩٦)) تا كنى مر غير را حبر وسنى خويش را بد خو وخالى مى كنى
((٣١٩٧)) متصل شد چون دلت با آن عدن هين بگو مهراس از خالى شدن
((٣١٩٨)) امر قل زين آمدش كاى راستين كم نخواهد شد بگو درياست اين
((٣١٩٩)) انصتوا يعنى كه آيت را بلاغ هين تلف كم كن كه لب خشك است باغ
((٣٢٠٠)) اين سخن پايان ندارد اى پدر اين سخن را ترك كن پايان نگر
((٣٢٠١)) غيرتم آيد كه پيشت بيستند بر تو مى خندند وعاشق نيستند
((٣٢٠٢)) عاشقانت در پس پردهء كرم بهر تو نعره زنان بين دم به دم
((٣٢٠٣)) عاشق آن عاشقان غيب باش عاشقان پنج روزه كم تراش
((٣٢٠٤)) كه بخوردندت به خدعهء جذبه اى سالها زايشان نديدى حبه اى
((٣٢٠٥)) چند هنگامه نهى بر راه عام كام جستى برنيامد هيچ كام
((٣٢٠٦)) وقت صحت جمله يارند وحريف وقت درد وغم به جز حق كو اليف