تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٥ - ديوژن است كه در روز روشن چراغ به دست مى گردد ، شايد كه آدمى پيدا كند
هست وگم شده است ، يا اصلا :
آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
حافظ يا عكس خويشتن را مى جويى ونسخهاى مطابق آن را پيدا نمى كنى ومى گويى :
عكس روى خويش مى جستم بسى عكس خود را مى نديدم در كسى
چه مى جويى ودنبال چه مى گردى ؟ برو همهء انسانها را در يك جا جمع كن وبا دقت به آنان بنگر ، اگر ضعف باصره نداشته باشى ، خواهى ديد : آدمى كه تو مى جويى در ميان آن همه انسانها مانند قطرهء زلالى است در اقيانوس گل آلود وبوتهء گل كوچكى است در خارستانهايى كه كرانهاى براى آنها وجود ندارد .
اى ديوژن عزيز ، انسانهاى به ظاهر مودب وقانون زده خواهى ديد كه هويتى چونان زنبور عسل دارند كه در زندگانى خود به نام ترقى وقانون يك راه اجبارى در پيش پايشان نهاده شده است كه چارهاى جز سير در آن مسير ندارند ، آنان هرگز سر دو راهى مستقيم ومنحرف نمى رسند كه انتخاب اختيارى راه مستقيم دليلى بر آدم بودن آنان بوده باشد .
كاروانيان ديگرى را خواهى ديد كه راه خود را در پهنهء بيابان بىسر وته تاريخ گم كرده ، به جهت فرار از چنگال مرگ گاهى زير درخت احساسات را پناهگاه خود مى نمايند ، گاه ديگر سايهء صخرهء بزرگ قوانين را كه مانند شاخ از كوه سر بر آورده است . طايفهء مستان را خواهى ديد كه در عالمى از خيالات وروياها پرسه مى زنند وعظمتها ومزايايى را كه بيداران قافلهء بشريت به انسانها ارمغان دادهاند ، به خود مى بندند وبا آن ره آورد ديگران ، سرورى به بيداران مى جويند .
شگفت آورتر از همه كسانى هستند كه به جستجوى تو در روز روشن لبخند مى زنند ومى گويند : چه خيال بافى ورويا پرستى بىاساس ؟ پس اين همه انسانها كه در كرهء خاكى مشغول جست وخيزاند چيستند ؟ مگر آن آدمى كه اين پير مرد دنبالش مى گردد ، فردى از همين انسانها نيست ؟