تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٧ - تفسير ابيات
او جمع مى گشتند وبا خود مى گفتند : اين آدم از خوى حيوانى پاك وطاهر شده وسر تا سر وجودش را عشق گرفته وگوشت وپيه اش براى ما زهر آگين است ونبايد ميلى به خوردن آن داشته باشيم . عشق آن حالت روحانى شگفت انگيز كه بدن صاحبش را براى حيوانات زهر مى نمايد ، شكر ريز عقل والا است ، عشق كه خوبى حاصل از عقل نيكو است ، ضد بد است كه حيوان وخوراك او است .
دد ودرنده نمى تواند گوشت عاشق را بخورد ، زيرا عشق در نزد همه ى جانداران نيك وبد روشن است .
اگر هم حيوان ودد گوشت عاشق را بخورد ، در بدن آن حيوانات به زهر مبدل گشته رهسپار ديار مرگشان خواهد كرد . شما هر چه در دنيا مى بينيد ماكول عشق ودو جهان مانند يك دانه در مقابل منقار عشق است آيا تا حال ديدهايد كه دانهاى برخيزد ومرغى را بخورد وكاهدان اسب را بچرد ؟ پس برو
((٢٧٢٨)) بندگى كن تا شوى عاشق لعلّ بندگى كسب است آيد در عمل
اين بندگان معمولى به طمع آزادى مى كوشند ، ولى عاشق هرگز آزادى نمى خواهد . فرق ديگرى هم ميان بنده وعاشق وجود دارد .
((٢٧٣٠)) بنده دايم خلعت وادرار جوست خلعت عاشق همه ديدار اوست
چه بگويم در بارهء عشق ؟ وتو چه خواهى شنيد ، زيرا
((٢٧٣١)) در نگنجد عشق در گفت وشنيد عشق دريايى است قعرش ناپديد
قطره هاى دريا قابل شمارش نيست ، در حالى كه هفت درياى كر ه خاكى در مقابل درياى عشق قطرهاى ناچيز است . اين سخن هم پايانى ندارد ، برويم به سوى داستان شيخ زمان .