تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٦ - تفسير ابيات
گمان مبر كه او نان مى خورد ، بلكه غذاى او نور است ، اگر چه در ظاهر مانند ديگران مى چرد ، ولى در باطن لاله ها مى كارد ، مانند آن شعلهاى كه روغن از شمع مى خورد وبراى جمع انسانها روشنايى مى افزايد . خداوند در قرآن به نان خوران گفته است « لا تسرفوا » ولى به كسانى كه غذاى نورانى دارند ، هرگز نفرموده است كه نور خوردن اندازهاى دارد وبس است ، زيرا
((٢٧٠٩)) اين گلوى ابتلا بد وآن گلو فارغ از اسراف وايمن از غلو
گدايى شيخ از امر وفرمان الهى بود نه از روى حرص وآز ، زيرا جان چنان مرد الهى پيرو طمع وحرص نمى باشد . او چه نيازى دارد ، بلكه مانند كيميايى است كه به مس بگويد : تو خود را به من بده . آن گدايى جدى كه شيخ براه انداخته بود از حكمتهاى بالغهء خداوندى بود ، زيرا موقعى كه خداوند متعال گنجهاى هفت طبقهء زمين را به او عرضه نمود
((٢٧١٣)) شيخ گفتا خالقا ، من عاشقم ور بجويم غير تو بس فاسقم
((٢٧١٤)) هشت جنت گر در آرم در نظر ور كنم خدمت من از خوف سقر
در اين صورت انگيزهء ايمان من سلامت جويى وبردن حظوظ مادى خواهد بود . عاشقى كه قوتى از عشق يزدانى خورده است ، صد بدن در نزد آن قوت ارزش يك برگ توت را ندارد . اين كالبد مادى را كه در شيخ مى بينى ، بدن نيست وچيز ديگرى است .
آخر هيچ نمى انديشيد كه
عاشق عشق خدا ، وانگاه مزد ؟
جبرئيل مؤتمن وآنگاه دزد ؟
مجنون عامرى در راه عشقى كه به ليلى كور وكبود داشت ، ملك همه جهان در نزد او مانند يك برگ ناچيز بود ، خاك وطلا در پيش چشمش يكسان مى نمود ، ملك عالم وخاك وطلا يعنى چه اصلا جان شيرينتر از همه چيز براى او اهميتى نداشت .
درندگان از شير وگرگ از حال مجنون آگاه گشته مانند خويشاوندان به گرد