تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦١ - ١٣ - زيبايى و جاذبيت معشوق كه بدرجه مطلق رسيده و عشقى در عاشق به وجود آورده است ، عظمت خلاقيت روح عاشق است كه از ذات خود در آورده به معشوق چسبانده و عشق به آن مى ورزد
فرويد پيوسته ، تا حد پستترين گرايش حيوانى تنزل مى دهند ونامش را عشق مى گذارند . بار ديگر بگوييم :
راه هموار است وزيرش دامها قحطى معنا ميان نامها لفظها ونامها چون دامهاست لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
١٣ - زيبايى وجاذبيت معشوق كه بدرجه مطلق رسيده وعشقى در عاشق به وجود آورده است ، عظمت خلاقيت روح عاشق است كه از ذات خود در آورده به معشوق چسبانده وعشق به آن مى ورزد شايد هيچ عاشق دل باختهاى اين حقيقت را كه عنوان مبحث قرار دادهايم ، نپذيرد ، زيرا عشاق از هر نوع كه باشند ، با يقين به اين كه در عالم هستى ودر خارج ذات خود يك معشوق پيدا كردهاند كه زيباى مطلق وداراى كمال مطلق است ، به او عشق مى ورزند .
به عبارت روشنتر هر عاشقى يقين واعتقاد دارد كه موضوعى را در خارج پيدا كرده است كه زيباترين زيبايان وكاملترين كاملها است واو مى خواهد آن زيبا وكامل را جزء خود يا خود را در آن معشوق كه خارج از ذات او است فانى بسازد ولى بىنوا نمى داند كه زيبايى وكمال محدود خارجى كه با يك تحليل دقيق حد اقل داراى آن قدر زشتىها است كه نمى گذارد زيبايى وكمال معشوق به حدى از مطلق برسد كه خريدار جان مطلقش باشد ، لذا اين خود عاشق است كه تمام زيبايىها وكمالات را در مقام والاى روح دارا بوده واز بهره بردارى از درون خود عاجز وغافل گشته وآنها را در يك جا جمع نموده به صورت مطلق در مى آورد واين عظمت وزيبايىها وجاذبيت روانى خود را به معشوق مى چسباند وسپس به او عشق مى ورزد آنجا كه جلال الدين مى گويد :
چه عروسى است در جان كه جهان ز عكس رويش * چو دو دست نو عروسان تر وپر نگار بادا [١]
[١] ديوان شمس تبريزى ، ابيات قبلى فوق چنين است : چمنى كه تا قيامت گل او به بار بادا * صنمى كه بر جمالش دو جهان نثار بادا ز پگاه مير خوبان به شكار مى خرامد * كه به تير غمزهء او دل ما شكار بادا .