تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٨ - ١١ - كيفر عشق مجازى
پس فنا شد عاشق ومعشوق نيز كه نه چيزند وهواهاشان نه چيز [١]
نظامى گنجوى مى گويد :
تيرى كه ز شست عشق خيزد بر دست زننده زخم ريزد
اى عاشق مجازى ، بنال ، گريه كن ، هر لحظهاى اقيانوس پر از در وگوهر درونت را گل آلود بساز وسپس آن را بشوران ، بسوز وخاكسترت را به باد اسافل اعضاى معشوقت بسپار زبانه بكش ودود از نهادت در آور وساليان گران بهاى عمرت را به پاى ساخته شدهء خيالاتت نثار كن .
بسوز وبگداز وانديشه وعقل وقانون ونيك وبد وهست ونيست را به مسخره بگير ، اين همه واقعيات را كه گمان مى كنى در زير پايت محو ونابود شدهاند ، خيره بر تو مى نگرند وآخر كار هم هر يكى به نوبت خود به سراغت مى آيند وجزئى از هويت بر باد رفته ات را به تو نشان مى دهند .
اينها همه كيفرهايى هستند تا بدانى كه عشق آن پديدهء روانى نيست كه شوخى بردار باشد ، چرا ؟ زيرا جان آدمى آن مطلقى است كه شوخى نمى پذيرد .
عشق عاليترين پديدهء روحى ما است ، اين حقيقتى است كه هيچ خردمندى در آن ترديد ندارد ، بلكه آنان كه از عشق مى توانند به خوبى دفاع كنند خردمندانند وبس ، زيرا آنان هستند كه مى دانند نيروى عشق چيست وچه عظمتى را در بر دارد اما آنان مى گويند : به بينيد معشوق كيست ؟
آن يكى در وقت استنجا بگفت كه مرا با بوى جنت دار جفت گفت شيخى خوب ورد آورده اى ليك سوراخ دعا گم كرده اى
اين گم كردن سوراخ دعا كيفر حقيقى دارد كه از لذت مجازىاش خيلى بيشتر وجانكاه تر است . اين همه قربانىهاى عشق مجازى كه به قول جلال الدين : چون
[١] دفتر پنجم ، ص ٢٩٨ ب ٦٢ و ٦٣ . .