تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٩ - حكايت شيخ محمد سررزى غزنوى قدس سره و رياضت او كه هر شب افطار به برگ رز مى كرد جهت ذل نفس خود
او از عالم غيب مرگ را تمنا مى كرد ودم از « ان فى موتى حياتى » مى زد .
او مرگ را همچون زندگى مى پذيرفت وبا هلاكت جانش يك دل شده بود ، مانند :
امير المؤمنين علي عليه السلام شمشير وخنجر ريحان او بود ونرگس ونسرين دشمن جانش . بانگ شگفت انگيزى شنيد كه نه صداى بلند داشت ونه مخفى كه مى گفت : از اين صحرا برو به طرف شهر .
زاهد گفت : اى خدايى كه راز درونيم را مو به مو مى دانى ، من براى چه خدمتى به شهر بروم ؟ خداوند فرمود : خدمتى كه انجام خواهى داد ، اين است كه خود را به شكل عباس دبس در آورى وپول از ثروتمندان بگيرى وبه بىنوايان برسانى ، به اين كار مدتى ادامه بده .
زاهد عرض كرد : خداوندا ، اى پناه جانم ، فرمانت را شنيدم واطاعت خواهم كرد .
آن قدر سؤال وجواب وماجرا ميان زاهد وخداى انسانها در جريان بود
((٢٦٨٤)) كه زمين وآسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذكور شد
ولى در اينجا آن گفتار را كوتاه مى كنم تا هر پستى نتواند از اسرار الهى نوش كند .