تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
(١)
مناجات
١ ص
(٢)
نو بينى و نو گرايى جلال الدين مولوى
٢ ص
(٣)
علت روانى نو بينى و نو گرايى جلال الدين
٤ ص
(٤)
بى اعتنايى جلال الدين به زمان و خاصيت گذشت و حال و آينده آن ، يكى از مهمترين عوامل گريز از كهنگى و هيجان به نو گرايى او است
٦ ص
(٥)
لازمهء نو بينى و نو گرايى پوچ شدن آن چه كه واقع مى شود نيست
٩ ص
(٦)
نو گرايى جلال الدين در گسترش فرهنگ بشرى
١١ ص
(٧)
موقعيت جلال الدين مولوى در فرهنگ و معارف اسلامى
١٥ ص
(٨)
سخنى چند با كسانى كه گمان كردهاند فرهنگ جلال الدين مستقل بوده و ارتباطى با فرهنگ اسلامى ندارد
١٧ ص
(٩)
رابطهء جلال الدين با قرآن مى تواند وضع روانى او را در عشق و ايمان فوق العاده به اساسىترين منبع اسلامى
٢٠ ص
(١٠)
نوع يكم - آياتى كه صريحا مورد استشهاد يا تفسير و اقتباس جلال الدين در آثارش قرار گرفته است
٢١ ص
(١١)
نوع دوم - انعكاس مفاد آيات قرآنى در آثار جلال الدين
٢٢ ص
(١٢)
عظمت و ظرافت فكرى و روحانى جلال الدين در تطبيق و توضيح مضامين آيات به موارد مناسب است
٢٣ ص
(١٣)
آيات مورد استشهاد و تفسير و اقتباس جلال الدين در كتاب مثنوى و مكتوبات و فيه ما فيه و مجالس سبعه
٢٥ ص
(١٤)
شمارهء روايات مورد استشهاد و تفسير و اقتباس جلال الدين در كتاب فيه ما فيه
٩٠ ص
(١٥)
شماره روايات مورد استشهاد و تفسير و اقتباس جلال الدين در مجالس سبعه
٩٢ ص
(١٦)
اسرار از گروه مجهولات به معناى اصطلاحى نيست
١٠٠ ص
(١٧)
آيا هر كس كه با اين رازها آشنا شد ، نمى تواند آنها را به ديگران ابراز نمايد ؟
١٠٢ ص
(١٨)
تفسير ابيات
١٠٤ ص
(١٩)
در بيان آن كه دعاى عارف و اصل و درخواست او از حق همچو درخواست حق است از خويشتن كه كنت له سمعاً و بصراً و يداً و قوله تعالى و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى و آيات و اخبار و آثار درين بسيار است و شرح سبب سازى حق تا مجرم را گوش گرفته به توبهء نصوح آورد
١٠٥ ص
(٢٠)
تفسير ابيات
١٠٧ ص
(٢١)
يافته شدن گوهر و حلالى خواستن حاجيان و كنيزان شاه زاده از نصوح
١١١ ص
(٢٢)
تفسير ابيات
١١٣ ص
(٢٣)
تشبيه كردن قطب كه عارف و اصل است در اجرى دادن خلق از قوت رحمت و مغفرت بر مراتبى كه حقش الهام دهد و تمثيل اجراى خوار كه ددان باقى خوار و پند بر مراتب قرب ايشان بشير نه قرب مكانى بلكه قرب صفتى و تفاصيل اين بسيار است و اللَّه الهادى
١١٨ ص
(٢٤)
آيه
١١٩ ص
(٢٥)
اختلاف مردم در بهره بردارى از مواد معيشت مربوط به خدا است ، چه معنا دارد ؟
١٢٠ ص
(٢٦)
تفسير ابيات
١٢٢ ص
(٢٧)
ديدن خر سقايى اسبان با نواى تازى را بر آخور خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظه آن كه تمنا نبايد بردن الَّا مغفرت و عنايت كه اگر در صد گونه رنجى چون لذت مغفرت بود همه شيرين شود باقى هر دولتى كه آن را ناآزموده تمنا مى برى با آن رنجى قرين است كه آن را نمى بينى چنان كه از هر دامى دانه پيدا بود و فخ پنهان تو درين يك دام ماندهاى تمنى مى برى كه كاشكى با آن دانه ها رفتمى ، پندارى كه آن دانه ها بىدام است
١٢٤ ص
(٢٨)
تفسير ابيات
١٢٥ ص
(٢٩)
تفسير ابيات
١٢٨ ص
(٣٠)
تفسير ابيات
١٣٢ ص
(٣١)
در تقرير معنى توكل ، حكايت آن زاهد كه توكل را امتحان مى كرد و از اسباب منقطع شد و از شهر بيرون آمد از شوارع دور و در بن كوهى مهجور سر بر سر سنگى نهاد و گفت توكل كردم بر سبب سازى و رزاقى تو و از اسباب منقطع شدم ببينم سبب توكل را
١٣٣ ص
(٣٢)
تفسير ابيات
١٣٤ ص
(٣٣)
تفسير ابيات
١٣٨ ص
(٣٤)
جواب گفتن خر روباه را كه توكل بهترين كسبها است كه هر كسبى محتاج است به توكل كه اى خدا اين كار مرا راست دار و دعا متضمن توكل است و توكل كسبى است كه به هيچ كسبى ديگر محتاج نيست الى آخره
١٣٩ ص
(٣٥)
مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
١٤٢ ص
(٣٦)
آيا احساس ذى حق بودن با نرمى و چاپلوسى سازگار است ؟
١٤٥ ص
(٣٧)
كسى كه خود ندارد ، جان ندارد و كسى كه جان ندارد نمى تواند در ديگران جانى به وجود بياورد ، يا آن را با فرو شكوه نمايد
١٤٧ ص
(٣٨)
آيا خود يابى يكى از ضروريات حيات است ؟
١٥٠ ص
(٣٩)
عنصر دوم
١٥٢ ص
(٤٠)
تفسير ابيات
١٥٧ ص
(٤١)
تفسير ابيات
١٦٢ ص
(٤٢)
حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست ؟ گفت از بهر آن كه اگر كسى با من بد انديشد شكمش بشكافم لوطى بر سر او آمد و شد مى كرد و مى گفت الحمد لله كه من با تو بد نينديشم بيت من بيت نيست اقليم است هزل من هزل نيست تعليم است ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها اى فما فوقها فى تغيير النفوس بالانكار ما ذا أراد الله بهذا مثلا و آن كه جواب فرمايد كه اين خواستم يضل به كثيراً و يهدى به كثيراً كه هر فتنه همچون ميزان است بسيار از او سرخ رو شوند و بسيار بىمراد گردند و لو تأملت فيه قليلا لوجدت من نتايجه الشريفة كثيراً فهم من فهم و الله الملهم و السلام
١٦٤ ص
(٤٣)
تفسير ابيات
١٦٦ ص
(٤٤)
غالب شدن مكر روباه بر استعصام و تعفف خر و كشيدن روبه خر را سوى شير به بيشه
١٦٨ ص
(٤٥)
آيا در مقابل حماقت و سقوط افراد انسانى مى توان به قضيه بىاساس « تو گليم خويش را از آب بيرون بكش » قناعت ورزيد ؟
١٦٩ ص
(٤٦)
تفسير ابيات
١٧٠ ص
(٤٧)
حكايت آن شخص كه از ترس خويش را به خانهاى افكند روى زرد چون زعفران ، لبها كبود چون نيل ، دست لرزان چون برگ درخت ، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است ؟ بيرون خر مى گيرند به سخره گفت مبارك خر مى گيرند تو خر نيستى چه مى ترسى ؟ گفت سخت به جد مى گيرند تمييز برخاسته است امروز ترسم كه مرا خر گيرند
١٧٣ ص
(٤٨)
آيه
١٧٤ ص
(٤٩)
اگر اندكى از ظواهر غلط انداز و فريباى نمودهاى هستى بگذريد و در مبادى بنيادين بنگريد نردبانهايى به شمارهء انسانها خواهيد ديد كه از دلهاى يكايك آنان به سوى آسمان نصب شده است
١٧٥ ص
(٥٠)
جمعيتها در حال تحرك قدرت خود آگاهى را از دست مى دهند و فعاليتهاى آنان تخريبى است نه سازنده
١٧٦ ص
(٥١)
افزايش ارزش يا تباهى در حال جمعيت تفاعل يافته
١٨١ ص
(٥٢)
1 - اگر راست است كه اكثريت دليل واقعيت و اثبات كننده ارزش نيست ، پس توصيهء خداوند به مشورت چه معنا دارد دارد ؟
١٨٣ ص
(٥٣)
2 - آيا راى اكثريت اقليت را به اضافهء نظريه بيش از اقليت در بر ندارد ؟
١٨٤ ص
(٥٤)
تفسير ابيات
١٨٦ ص
(٥٥)
بردن روباه خر را پيش شير و جستن خر از شير و عتاب كردن روباه با شير كه هنوز خر دور بود شتاب كردى و عذر گفتن و لابه كردن شير روبه را كه برو و دگر باره اش بفريب
١٨٨ ص
(٥٦)
تفسير ابيات
١٩٠ ص
(٥٧)
دوم بار آمدن روباه بر آن خر گريخته تا باز بفريبدش
١٩٥ ص
(٥٨)
جواب دادن خر روباه را
١٩٨ ص
(٥٩)
تفسير ابيات
١٩٩ ص
(٦٠)
پاسخ دادن روباه مر آن خر را ديگر بار
٢٠١ ص
(٦١)
آيه
٢٠٢ ص
(٦٢)
تو كه هنوز گرفتار سرگردانىهاى اوهام خويشتنى ، براى چه پيرامون توهمات ديگران مى گردى ؟ اولا « من » خويش را تعيين و اصلاح كن ، سپس به انديشهء شناخت و اصلاح « من » ديگران باش
٢٠٣ ص
(٦٣)
تفسير ابيات
٢٠٤ ص
(٦٤)
حكايت شيخ محمد سررزى غزنوى قدس سره و رياضت او كه هر شب افطار به برگ رز مى كرد جهت ذل نفس خود
٢٠٧ ص
(٦٥)
آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن او به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا
٢١٠ ص
(٦٦)
مقدمه
٢١٦ ص
(٦٧)
1 - آيا مى توان عشق را تعريف كرد و توضيح داد ؟
٢١٧ ص
(٦٨)
2 - عشق جمادات را هم تحت تأثير قرار مى دهد
٢٢٠ ص
(٦٩)
3 - عشق و جهان هستى جمله
٢٢٢ ص
(٧٠)
4 - خواص و لوازم عشق به معناى عمومى آن
٢٢٧ ص
(٧١)
5 - تفكيك عشق مجازى و عشق حقيقى در انديشه هاى جلال الدين
٢٤٧ ص
(٧٢)
6 - مسئله يكم - عشق كشش به سوى تمايلات و ضرورتها نيست
٢٤٨ ص
(٧٣)
9 - مسئلهء چهارم - عاشق مجازى از همهء انسانهاى ديگر حتى از واقعيت خود معشوق بريده مى شود
٢٥٤ ص
(٧٤)
10 - مسئله پنجم - عاشق مجازى به صورت و ساخته هاى خود عشق مى ورزد
٢٥٦ ص
(٧٥)
11 - كيفر عشق مجازى
٢٥٧ ص
(٧٦)
12 - مسئله ششم - دريغا كه بشر عالىترين فعاليت روانى خود را كه وحدت يابى است ، در واحدى مستهلك مى نمايد كه تمام هستى او را با خلا رو برو مى سازد
٢٥٩ ص
(٧٧)
13 - زيبايى و جاذبيت معشوق كه بدرجه مطلق رسيده و عشقى در عاشق به وجود آورده است ، عظمت خلاقيت روح عاشق است كه از ذات خود در آورده به معشوق چسبانده و عشق به آن مى ورزد
٢٦١ ص
(٧٨)
14 - عشق حقيقى و انگيزه و خواص آن
٢٦٤ ص
(٧٩)
15 - پديده هاى با عظمت انسانى در عشق حقيقى است
٢٦٦ ص
(٨٠)
16 - تفسير و توجيه مشروح در بارهء عشق الهى و مقايسهء آن با عشقهاى معمولى
٢٧٤ ص
(٨١)
17 - آيا عشق مجازى مى تواند راه و مقدمهاى براى عشق حقيقى بوده باشد ؟
٢٧٩ ص
(٨٢)
18 - مطلب يكم - آيا عشق يك پديدهء ما فوق طبيعى و رو به خدا است ، خواه معشوق موضوعات جالب اين دنيا بوده باشد يا سعادت ابدى و موجود برين ؟
٢٨٠ ص
(٨٣)
19 - مطلب دوم - ميان عشق بيك موضوع و درك زيبايى و كمال آن ، تفاوت زياد وجود دارد ، آن چه كه مى تواند مقدمهاى براى عشق حقيقى باشد ، دومى است نه اولى
٢٨٢ ص
(٨٤)
20 - محبت و عشق الهى چيست و چگونه قابل وصول است ؟
٢٨٤ ص
(٨٥)
21 - آيا عشق ما فوق كفر و ايمان است ؟
٢٨٧ ص
(٨٦)
22 - آيا عشق مجرد از ايمان تصرف در خدا نيست ؟
٢٨٩ ص
(٨٧)
عشق و منابع اسلامى
٢٩٠ ص
(٨٨)
23 - آيا كلمات ديگرى در منابع اسلامى به جاى عشق به كار برده شده است ؟
٢٩٣ ص
(٨٩)
تفسير ابيات
٢٩٤ ص
(٩٠)
تفسير ابيات
٢٩٩ ص
(٩١)
رفتن آن شيخ به خانهء اميرى بهر كديه روزى چهار بار با زنبيل به اشارت غيبى و عتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذر آوردن شيخ امير را
٣٠٠ ص
(٩٢)
علوم مخفى و سحر و فلسفه و علم نجوم آن طور كه بايد به حد نصاب خود نرسيده است
٣٠١ ص
(٩٣)
دانشهاى بشرى با هزاران زحمت و كوشش در روز روشن ستارهء ناچيزى را نشان مى دهند ، ولى گروهى از دانشمندان در بارهء آن خورشيد عشق كه روز را روشن ساخته است نمى انديشند
٣٠٦ ص
(٩٤)
قضايايى كه بر انسانها عرضه مى شوند با نظر به تطابق مدلول آن قضايا با واقعيات از يكى از سه حال بيرون نيست وجوب و امكان و امتناع
٣٠٧ ص
(٩٥)
تفسير ابيات
٣٠٨ ص
(٩٦)
تفسير ابيات
٣١١ ص
(٩٧)
اشاره آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى و دادى ، بعد از اين بده و مستان دست در زير حصير مى كن كه آن را چون انبان ابو هريره گردانم كه هر چه خواهى بيابى تا عالميان را يقين شود كه وراى اين عالم عالميست كه خاك به كف بگيرى زر شود ، مرده در آن آيد زنده گردد ، نحس اكبر در آن آيد سعد اكبر شود ، كفر ايمان شود زهر ترياق گردد ، نه داخل اين عالم است نه خارج نه فوق و نه تحت نه متصل و نه منفصل ، بىچون و چگونه و هر لحظه او را هزار اثر و نمونه ، چنانكه صنعت دست با دست و غمزهء چشم با چشم و فصاحت زبان با زبان نه داخل است نه خارج و نه متصل و نه منفصل و العاقل يكفيه الاشاره
٣١٢ ص
(٩٨)
تفسير ابيات
٣١٤ ص
(٩٩)
آنان كه براى شكستن قفس كالبد بدن مى شتابند ، براى آنست كه آب حيات جانشان خشكيده است ، لذا شكافتن بدن و متلاشى ساختنش شگفت انگيز نخواهد بود
٣٢٠ ص
(١٠٠)
تفسير ابيات
٣٢١ ص
(١٠١)
صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش ، رفت به چشمه تا آب خورد ، تا باز آمدن شير جگر بند و دل و جگر نيافت از روبه پرسيد كه كو دل و جگر ؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز و به هزار حيله جان برده كى بر تو باز آمدى لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
٣٣٠ ص
(١٠٢)
تفسير ابيات
٣٣٢ ص
(١٠٣)
حكايت آن راهب كه به روز روشن با شمع در طلب آدمى مى گشت
٣٣٣ ص
(١٠٤)
ديوژن است كه در روز روشن چراغ به دست مى گردد ، شايد كه آدمى پيدا كند
٣٣٤ ص
(١٠٥)
قضا اصل است و ما فرع آنيم چه معنا مى دهد ؟
٣٣٧ ص
(١٠٦)
تفسير ابيات
٣٤٠ ص
(١٠٧)
دعوت كردن مسلمانى مغى را به دين اسلام و جواب گفتن او
٣٤٢ ص
(١٠٨)
روايت
٣٤٣ ص
(١٠٩)
قلمرو مشيت الهى
٣٤٦ ص
(١١٠)
تفسير ابيات
٣٥٠ ص
(١١١)
در بيان مثل شيطان بر درگاه رحمان
٣٥٢ ص
(١١٢)
آيا شيطان مطيع اوامر الهى است ؟
٣٥٤ ص
(١١٣)
تفسير ابيات
٣٥٥ ص
(١١٤)
جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را در اثبات اختيار بنده و دليل گفتن كه سنت راهى است كوفته اقدام انبيا عليهم السلام و بر يمين آن ، راه به بيابان جبر است كه خود را اختيار نبيند و امر و نهى را منكر شود و تأويل كند ، از منكر شدن امر و نهى لازم آيد انكار بهشت و دوزخ كه بهشت جزاى مطيعان است و دوزخ جزاى مخالفان و ديگر نگويم به چه انجامد و العاقل يكفيه الاشاره و بر يسار آن ، راه بيابان قدر است كه قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن فسادها زايد كه آن مغ جبرى برشمرد
٣٥٧ ص
(١١٥)
آيه
٣٥٩ ص
(١١٦)
2 - امر و نهى و تكليف به طور عمومى
٣٦٢ ص
(١١٧)
5 - تعليم و تربيت
٣٦٥ ص
(١١٨)
تحرك اختيار در انسانها
٣٦٦ ص
(١١٩)
به حكم صريح عقل جبر از قدر رسواتر و پوچتر است
٣٦٧ ص
(١٢٠)
يكى ديگر از دستاويزهاى جبريون موضوع علم خداوندى است كه به طور اختصار مطرح مى كنيم آيا خداوند به كارهاى اختيارى انسانها دانا است ؟
٣٦٩ ص
(١٢١)
1 - حقيقت اوصاف و فعاليتهاى خداوندى قابل مقايسه با اوصاف و فعاليتهاى انسانى نيست
٣٧٠ ص
(١٢٢)
2 - با اين كه اوصاف و افعال خداوندى در كلمات زمانى بيان مى شود با اين حال ما فوق زمان مى باشد
٣٧١ ص
(١٢٣)
توضيحى در بارهء علم خداوندى كه با كلمهء ماضى يا مستقبل ذكر شده است
٣٧٥ ص
(١٢٤)
علم خداوندى و كارهاى اختيارى انسانها از نظر فلسفى
٣٨٠ ص
(١٢٥)
يك اكتشاف عينى و تجربى در كارهاى انسانى در مقابل علم خداوندى
٣٨١ ص
(١٢٦)
بحثى در مفاد عنوان ابيات مورد نقد و تحليل كه مدلول امر بين امرين است
٣٨٣ ص
(١٢٧)
تفسير ابيات
٣٨٧ ص
(١٢٨)
در بيان آنكه درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است كه زرد از سرخ بدان فرق كنند و خرد از بزرگ و تلخ از شيرين و مشك از سرگين و درشت از نرم به حس مس و سرد از گرم و سوزان شير گرم و تر از خشك و مس ديوار از مس درخت معلوم كند پس منكر حس باشد و زياده كه وجدان از حس ظاهرتر است زيرا كه حس را توان بستن و منع كردن از احساس و بستن راه و مداخل وجدانيات ممكن نخواهد بود و العاقل يكفيه الاشاره
٣٩٢ ص
(١٢٩)
وجدان صاف اختيار را به خوبى احساس مى كند
٣٩٤ ص
(١٣٠)
تفسير ابيات
٣٩٦ ص
(١٣١)
حكايت در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كنندهء اختيار نيست
٣٩٩ ص
(١٣٢)
آيا مجازات و انتقام دليل اختيار است ؟
٤٠٠ ص
(١٣٣)
اعتقاد به جبر به تناقض صريح مى انجامد
٤٠١ ص
(١٣٤)
تفسير ابيات
٤٠٢ ص
(١٣٥)
حكايت هم در جواب جبرى و اثبات اختيار خلق و صحت امر و نهى و بيان آن كه عذر جبرى در هيچ ملتى و در هيچ دينى مقبول نيست و موجب خلاص نيست از سزاى آن كار كه كرده است چنانكه خلاص نيافت ابليس جبرى به آن كه گفت كه بما اغويتنى و القليل يدل على الكثير
٤٠٤ ص
(١٣٦)
آيه
٤٠٥ ص
(١٣٧)
شما كه مى گوييد خداوند انسان را جلوه گاه صفات خود قرار داده است ، چرا اختيار را از اين اصل استثناء مى كنيد ؟
٤٠٦ ص
(١٣٨)
در حكومت بر صورت و موجود بىاختيار ، هيچ عظمتى وجود ندارد ، حكومت بر موجودات مختار است كه تنها از قدرت مطلقهء الهى بر مى آيد
٤٠٧ ص
(١٣٩)
تفسير ابيات
٤٠٩ ص
(١٤٠)
در معنى ما شاء الله كان يعنى خواست خواستِ اوست و رضا رضاى او و از خشم و رد ديگران تنگ دل مباشيد كان اگر چه لفظ ماضى است ليكن در فعل حق ماضى و مستقبل نباشد كه ليس عند ربنا صباح و لا مساء
٤١٢ ص
(١٤١)
در بيان معنى جفّ القلم و كتب ان لا يستوى الطاعة و المعصية ، لا يستوى الامانة و السرقة جفّ القلم ان لا يستوى الشكر و الكفران ، جفّ القلم ان الله لا يضيع اجر المحسنين
٤١٦ ص
(١٤٢)
استدلال جبريون به روايت « جف القلم » بىمعنا است ، مگر جف القلم مى تواند دست خدا را از فعاليت ببندد ؟
٤١٨ ص
(١٤٣)
تفسير ابيات
٤٢٠ ص
(١٤٤)
حكايت آن درويش كه در هرى غلامان عميد خراسانى را آراسته ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت و كلاه هاى معرق ، و غير آن پرسيد كه اينها كدام اميرانند و چه شاهانند ؟ گفتند او را كه اينها اميران نيستند ، اينها غلامان عميد خراسانند روى به آسمان كرد كه اى خدا غلام پروردن از عميد خراسان بياموز آنجا مستوفى را عميد گويند
٤٢٣ ص
(١٤٥)
آيه
٤٢٥ ص
(١٤٦)
بيا جبر بافى فلسفه فروشان خود پرور را رها كن ، باشد كه اطلاعى از جبر جانانه به دست بياورى بيا از مشترى جويى دست بردار ، اين مشتريان كالايى از تو نمى خواهند ، بلكه به خريدارى عمر تو آمدهاند و براى احترام دروغين سر در مقابل تو خم مى كنند و ظرف هستى ترا از سرمايهء هستىات خالى مى كنند و به سراغ ديگرى مى روند
٤٢٦ ص
(١٤٧)
تفسير ابيات
٤٢٩ ص
(١٤٨)
باز جواب گفتن كافر جبرى مؤمن سنى را كه با سلام و به ترك اعتماد جبرش دعوت مى كرد و دراز شدن مناظره از طرفين كه مادهء اشكال و جواب را نبرد الا عشق حقيقى كه او را پرواى آن نماند ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء
٤٣٢ ص
(١٤٩)
چنين است كار مكتبهاى بشرى ، مقدار محدودى از روشنايىها مخلوط با مقدار ديگر از تاريكىها روشنايىها را خود ما مى فهميم ، تاريكىها را بزرگانمان
٤٣٧ ص
(١٥٠)
تفسير ابيات
٤٣٩ ص
(١٥١)
پرسيدن پادشاه قاصداً اياز را كه چندين غم و شادى با چارق و پوستين كه جماد است چراست تا اياز را در سخن آورد
٤٤٢ ص
(١٥٢)
اگر شما نو خواه باشيد ، كهنه ها در نو گرايى شما مى توانند شركت كنند
٤٤٣ ص
(١٥٣)
تفسير ابيات
٤٤٥ ص
(١٥٤)
حكايت تسلى كردن خويشان مجنون را از عشق ليلى
٤٤٨ ص
(١٥٥)
آيه
٤٤٩ ص
(١٥٦)
تفسير ابيات
٤٥٠ ص
(١٥٧)
حكايت جوحى كه چادر پوشيده و در وعظ ميان زنان نشسته و حركتى كرد كه زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهء كشيد
٤٥٣ ص
(١٥٨)
تفسير ابيات
٤٥٥ ص
(١٥٩)
حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ زد از براى نماز و مرد كافر او را هديه داد
٤٦٠ ص
(١٦٠)
آيه
٤٦٢ ص
(١٦١)
اجزاى لا يتجزى ( ذرات جسمانى ) و ذرهء نورانى
٤٦٣ ص
(١٦٢)
تفسير ابيات
٤٦٦ ص
(١٦٣)
حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بركشيد گربه نيم من برآمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
٤٧٠ ص
(١٦٤)
تفسير ابيات
٤٧٢ ص
(١٦٥)
حكايت آن امير كه غلام را گفت مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود كه امر به معروف مى كرد سنگى زد و سبوى او را بشكست امير بشنيد قصد گوشمال زاهد كرد اين قضيه در عهد عيسى عليه السلام بود كه هنوز مى حرام نشده بود ليكن زاهد منع لذت و تنعم مى كرد
٤٧٤ ص
(١٦٦)
آيا مى گسارى پيش از ظهور اسلام جايز بوده است ؟
٤٧٥ ص
(١٦٧)
تفسير ابيات
٤٧٧ ص
(١٦٨)
در بيان حكايت ضياء بلخ و شيخ الاسلام تاج بلخ و لطيفه گفتن ضياء
٤٨٠ ص
(١٦٩)
تفسير ابيات
٤٨٢ ص
(١٧٠)
تفسير ابيات
٤٨٨ ص
(١٧١)
باز رجوع به حكايت امير و زاهد و اجتماع خلق
٤٩٠ ص
(١٧٢)
تفسير ابيات
٤٩١ ص
(١٧٣)
در بيان بىطاقتى سالكان پيش از گشاد و قصد كردن حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله افكندن خود را از كوه حرا از وحشت حجاب و نمودن جبرئيل عليه السلام خود را به وى و منع كردن و بشارت دادن
٤٩٣ ص
(١٧٤)
دست و پاى امير بوسيدن و دوم بار لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد
٤٩٨ ص
(١٧٥)
تفسير ابيات
٥٠١ ص
(١٧٦)
تفسير اين آيه كه و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون كه در ديوار و عرصهء آن عالم و آب و كوزه و ميوه و درخت همه زندهاند و سخن گو و سخن شنو ، و جهت آن فرموده حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله الدنيا جيفة و طالبها كلاب و اگر آخرت را حيات نبودى آخرت هم چون دنيا جيفه بودى جيفه را نه از براى بوى زشت بل براى مردگيش جيفه خوانند
٥٠٥ ص
(١٧٧)
حياتى را كه در پهنهء اين جهان مى بينيد ، مناسب حيات كودكانهء انسانها است ، حيات حقيقى كه قلمرو ابديت است ، شايسته انسانهاى زندهء حقيقى است
٥٠٨ ص
(١٧٨)
تفسير ابيات
٥١٠ ص
(١٧٩)
تفسير ابيات
٥١٤ ص
(١٨٠)
تفسير ابيات
٥١٨ ص
(١٨١)
حكايت مهمان و كدخدا و زن و بيان فضيلت مهماندارى
٥١٩ ص
(١٨٢)
انديشه هاى مثبت كه به مغز آدميان سرازير مى شود ، نسيمى از عنايت ماوراى طبيعت است ، اگر سد راهش باشيد راه خود را پيش مى گيرد و مى رود گلشن ديگران را مى نوازد
٥٢٠ ص
(١٨٣)
تفسير ابيات
٥٢١ ص
(١٨٤)
تمثيل فكر هر روزينه كه در دل آيد به مهمان نو كه از اول روز در خانه فرود آيد و تحكم و بد خويى كند و فضيلت مهماندارى و ناز مهمان كشيدن
٥٢٤ ص
(١٨٥)
آيه
٥٢٥ ص
(١٨٦)
وصيت كردن آن پدر دختر را كه از اين شوهر كه تو راست خود را نگاهدار تا حامله نشوى
٥٣١ ص
(١٨٧)
تفسير ابيات
٥٣٢ ص
(١٨٨)
وصف ضعف دل و سستى آن صوفى سايه پروردهء مجاهده ناكرده داغ عشق ناكشيده و به سجده و دست بوس عام و به حرمت نظر كردن و به انگشت نمودن ايشان كه امروز در زمانه صوفى اوست غره شدن و به وهم چون معلم كودكان رنجور شدن و با آن وهم كه من مجاهدم مرا در اين راه پهلوان مى دانند با غازيان به غزا رفتن كه به ظاهر نيز هنر بنمايم جهاد را اگر در جهاد اكبر مستثناام جهاد اصغر چه محل دارد
٥٣٤ ص
(١٨٩)
تفسير ابيات
٥٣٥ ص
(١٩٠)
حكايت عياضى رحمهم الله كه هفتاد بار به غزو رفته بود و غزاها كرده به اميد شهيد شدن و چون از جهاد اصفر به جهاد اكبر شتافت و خلوت گزيد آواز طبل غازيان شنيد نفس او را رنجه داشتى جهت غزا كردن و او نفس را در اين دعوت متهم مى نمود
٥٤٠ ص
(١٩١)
تفسير ابيات
٥٤١ ص
(١٩٢)
تفسير ابيات
٥٤٨ ص
(١٩٣)
ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خون ريزى مسلمانان زياد نشود
٥٥٢ ص
(١٩٤)
آيه
٥٥٤ ص
(١٩٥)
پرسيد شخصى از بزرگى فرق ميان حق و باطل را
٥٦٠ ص
(١٩٦)
تفسير ابيات
٥٦١ ص
(١٩٧)
اين هم نوعى از جهان بينى است كه مى گويد « جون نمى بينم پس نيست »
٥٦٤ ص
(١٩٨)
اگر بخواهيم واقعيت را از چارچوبه « بايد به بينم » دريابيم ، خوبست كه نتيجهء ميلياردها كوشش و تلفات و فداكارىهاى بشرى را در راه واقع يابى در اشباع غرايز طبيعى خود خلاصه كنيم
٥٦٦ ص
(١٩٩)
تفسير ابيات
٥٦٧ ص
(٢٠٠)
خنده كردن آن كنيزك از ضعف شهوت خليفه و شهوت آن پهلوان و فهم كردن خليفه حال او را و پرسيدن
٥٦٩ ص
(٢٠١)
تفسير ابيات
٥٧٠ ص
(٢٠٢)
فاش كردن آن كنيزك راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
٥٧٢ ص
(٢٠٣)
بار ديگر بدانيم كه لزوم سنخيت ميان علت و معلول يك اصل ساختگى است
٥٧٣ ص
(٢٠٤)
هيولى و روش جلال الدين
٥٧٥ ص
(٢٠٥)
تفسير ابيات
٥٧٦ ص
(٢٠٦)
عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت كه بپوشد و عفو كند و او را بوى دهد و دانست كه آن فتنه جزاى قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل كه و من اساء فعليها و ان ربك لبالمرصاد و ترسيدن كه اگر انتقام كشد آن انتقام هم بر سر آيد چنانكه اين ظلم و طمع بر سرش آمد
٥٧٨ ص
(٢٠٧)
تفسير ابيات
٥٨٣ ص
(٢٠٨)
تفسير ابيات
٥٨٥ ص
(٢٠٩)
دادن شاه محمود گوهر را در بزم به دست وزير كه اين به چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت و فرمودن شاه وزير را كه اين را بشكن و گفتن وزير كه اين گوهر نفيس را چگونه بشكنم
٥٨٦ ص
(٢١٠)
تفسير ابيات
٥٨٧ ص
(٢١١)
رسيدن آن گوهر آخر دور به دست اياز و كياست اياز و مقلد ناشدن او ايشان را مغرور ناشدن او به مال و خلعت و جامگى افزون كردن و مدح عقل ايشان كردن كه نشايد مقلد را مسلمان دانستن اگر چه مسلمان باشد و نادر باشد كه مقلد ثبات كند بر آن اعتقاد و مقلد از امتحانها به سلامت بيرون آيد كه ثبات بينايان ندارد
٥٨٩ ص
(٢١٢)
تفسير ابيات
٥٩٢ ص
(٢١٣)
تشنيع اميران اياز را كه چرا چنين گوهر را شكستى و جواب او
٥٩٤ ص
(٢١٤)
تمام عمر در خواب بودم ، آنگاه بيدار شدم كه فهميدم زندگى همان احساس وظيفه است و انجام آن
٥٩٥ ص
(٢١٥)
تفسير ابيات
٥٩٦ ص
(٢١٦)
قصد كردن شاه به قتل اميران و شفاعت كردن اياز آنها را كه العفو اولى
٥٩٨ ص
(٢١٧)
هر اندازه كه يك موضوع براى آدمى جدىتر و حياتىتر تلقى شود ، بهمان اندازه فراموشى و غفلت و اشتباه در بارهء آن موضوع تقليل مى يابد
٦٠٠ ص
(٢١٨)
تفسير ابيات
٦٠٢ ص
(٢١٩)
تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
٦٠٥ ص
(٢٢٠)
آيه
٦٠٦ ص
(٢٢١)
كسى كه من خدايم مى گويد ، نه من را مى شناسد نه خدا را
٦٠٧ ص
(٢٢٢)
تفسير ابيات
٦٠٩ ص
(٢٢٣)
مجرم دانستن اياز در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر خواهى خود را مجرم دانستن و اين شكستگى از عظمت شاه خيزد و از شناخت او كه اعلمكم بالله اخشاكم من الله انما يخشى الله من عباده العلماء
٦١٢ ص
(٢٢٤)
آيه
٦١٦ ص
(٢٢٥)
تفسير ابيات
٦٢٠ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٥ - تفسير ابيات


بايستى تو در بارهء دوستان چنين بد گمان باشى تو بر اخوان الصفا وبرادران يك دل ويك جان گمان نيكو داشته باش ، اگر چه در ظاهر جور وجفا از آنان ديده باشى ، وقتى كه خيالات واوهام پليد به وجود مى آيد صدها هزار يار ومحبوب را از يكديگر جدا مى سازد .
اگر اندرز گوى مهربان جور وآزمايشى را پيش بياورد ، عقل ناب هرگز بد گمانى را به خود راه نمى دهد .
مخصوصاً من آن يار بد رگ وزشت سيرت نيستم كه ترا طعمهء شير درنده بسازم . اما آن هيولاى هولناك را كه ديدى ، شير درنده نبود ، بلكه طلسمى است كه در آن چمنزار به كار انداخته شده است .
عالم وهم وخيال وطبع حيوانى وبيم وهراس ، سد بزرگى پيش پاى انسان رهرو مى كشند .
نقشه هاى همين خيالات نقشبند بود كه ابراهيم با عظمتتر از كوه را لرزانيد . [١] موقعى كه به عالم توهم افتاد ، يك بيك به ماه وستاره وآفتاب اشاره كرد وگفت :
اين است خداى من جهان وهم وخيال وچشم بندى آن چنان كوه با عظمت را از جاى خويش بركند ، اگر مثل خليل الله شخصى دچار خيال شود ، به جانورى مثل تو خر وخر صفت چه مى رسد ؟ عقول بزرگى كه مانند كوه ثابت وپا برجايند در درياى اوهام وگرداب خيالات غرق مى شوند . طوفان بنيان كن خيالات استقامت كوه ها را رسوا مى سازد ، جز در كشتى نوح امانى از اين طوفان وجود ندارد .
همين خيالات است كه راهزن راه يقين بوده وهفتاد ودو ملت را از هم



[١] اين استشهاد صحيح به نظر نمى رسد ، زيرا حضرت ابراهيم خليل الله كه ابو الانبياء ناميده مى شود ، هرگز از ذهنش خطور نكرده است كه ستارگان را معبود گمان كند ، بلكه در مقام استدلال به قوم خود بود كه مى خواست اجسام را از شايستگى معبود بودن طرد نمايد لذا در آخر آيات مربوطه فرمود « يا قوم انى برىء مما تشركون » ( اى قوم من ، من از آن شرك كه مى ورزيد ، بيزارم ) . .