تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٢ - آيه
((٢٦٦٠)) كمترين فرعون چست فيلسوف ماه او در برج وهمى در خسوف
((٢٦٦١)) كس نداند روسپى زن كيست آن وان كه داند نبودش بر خود گمان
((٢٦٦٢)) چون تو را وهم تو دارد خيره سر از چه گردى گرد وهم آن دگر
((٢٦٦٣)) عاجزم من از منىّ خويشتن چه نشينى بر منى تو پيش من از من وما هر كه اين در مى زند عاشق خويش است وبر لا مى تند
((٢٦٦٤)) بىمن ومايى همى جويم به جان تا شوم من گوى آن خوش صولجان
((٢٦٦٥)) هر كه بىمن شد همه منها در اوست يار جمله شد چو خود را نيست دوست
((٢٦٦٦)) آينهء بىنقش شد يابد بها زان كه شد حاكى ز جمله نقشها
آيه « فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْه اَللَّيْلُ رَءا كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ اَلآفِلِينَ ٦ : ٧٦ . » (١) ( وقتى كه تاريكى شب روى به او آورد ، ستاره را ديد وگفت : اين است خداى من ، وقتى كه ستاره غروب كرد ، ابراهيم گفت : من غروب كنندگان را دوست نمى دارم . )
(١) سوره الانعام ، آيهء ٧٦ . .