تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨ - سخنى چند با كسانى كه گمان كردهاند فرهنگ جلال الدين مستقل بوده و ارتباطى با فرهنگ اسلامى ندارد
خودشان صحبت مى دارند كه مى توانند با دو شخصيت متضاد در درون ، زندگى نمايند بلى مى توان گفت : آن چه كه در درون جلال الدين مى گذشت ، بيش از آن بود كه كلماتش بتواند همهء آنها را ابراز نمايد : حتى او با تمام سادگى تضادهاى جارى در روانش را ابراز نموده است .
خلاصه روح مردان بزرگ مانند مردم اوباش نيست كه در امتداد زندگى هر ساعتى رنگى براى خود بگيرند وهر لحظهاى شخصيتى داشته باشند كه با لحظهء پيشين تضاد وانحراف داشته باشد .
مثلًا وقتى كه جلال الدين از ته قلب واز اعماق جانش در بارهء معجزات صحبت مى كند وبا تمام قدرت قانون عليت را منحصر به جريانات رو بناى طبيعت مى داند ، ديگر نمى تواند در بارهء معجزه به طورى صحبت كند كه با قانون عليت رو بنايى سازگار باشد ، يا خود معجزه را منكر شود .
٢ - جلال الدين با آن همه انديشه هاى تابناك وعمق وگسترش نظرى كه دارد ، به هيچ موضوعى جز رشد وكمال روحى نمى تواند دل ببازد ، اين حقيقت در تمام آثار قلمى او پيدا است . او در آثارش دو گروه را به طور جدى تمجيد وتعظيم مى كند :
گروه يكم - پيامبران الهى واوصياى آنان .
گروه دوم - مردان الهى وعرفا هستند كه عظمت بعضى از آنان مورد اتفاق همهء علما وفرق اسلامى بوده ، بعضى ديگر مورد اختلاف مى باشند ، مانند حسين بن منصور حلاج وبهر حال ارادت وعلاقهء قلبى جلال الدين به گروه اول خيلى بالاتر از آن است كه در مردم متدين معمولى مشاهده مى شود .
در تعظيم وتمجيد پيامبر اكرم وامير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مطالبى در مثنوى ديده مى شود كه بعضى از آنها خيلى بالاتر از آن است كه يك متدين وعقيده مند معمولى به مذهب مى پذيرد ، از آن جمله -
باز باش اى باب رحمت تا ابد بارگاه ما له كفواً احد