تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٩ - كسى كه خود ندارد ، جان ندارد و كسى كه جان ندارد نمى تواند در ديگران جانى به وجود بياورد ، يا آن را با فرو شكوه نمايد
نوع دوم - نيروهاى خارج از ذات كه در جهان طبيعت مشغول فعاليت هستند . موضوع حيات سنخيتى با نيروهاى عضلانى وطبيعى ندارد ، بلكه محصول عالى كارگاه ماده است كه مى تواند به خود ماده حكومت كند .
اين پديده به اصطلاح فلسفى اگر چه كيفيتى مبدل از كميتها است [ البته اين اصل مورد بحث وتأمل است ] ولى اين تحول چنان شديد است كه بكلى از آن كميتها وخواص جدا شده است وماهيت ديگرى را كه غير قابل برگشت وغير قابل تحليل به مواد اوليه است به وجود مى آورد . اين پديده از آن جهت توانسته است به ماده ونيرو حاكميت پيدا كند كه پديدهء ديگرى به نام خود در درون حيات به وجود آورده است .
اگر در اين جريان روش هگل را در پيش بگيريم ، جريان به اين ترتيب خواهد بود :
مواد وعناصر طبيعى كه محكوم به كميت وتسليم خود آگاه به قوانين واصول طبيعى است ، حيات را كه محض كيفيت وضد كميت وآگاه است به عنوان ضد در خود مى پروراند . خود اين حيات هم كه ضد مواد طبيعت وآگاه است اگر بهمان وضع پيش از حيات وابستگى داشت ، ميعان وانعطافش در مجارى نيرو وجريانات طبيعى مختل ونابود مى گشت . اساسىترين عامل گسيخته شدن حيات از طبيعت وحفظ حيات از ميعان وانعطاف طبيعى همان خود است كه استقلال حيات وادامهء جنبهء كيفى آن را در پهنه طبيعت به عهده گرفته است .
اين خود اگر چه ضد حيات به اصطلاح فلسفى نيست ، ولى مى توان گفت : به جهت مغايرت آن ، با خود حيات كه از گذرگاه طبيعت عبور كرده وبه عنوان محصول مغاير با طبيعت نمودار گشته است . ملاك تضاد را دارا مى باشد .
به عبارت ديگر اگر چه حيات از مواد عالم طبيعت فاصله گرفته است ، ولى اين فاصله نمى تواند از ميعان وانعطاف وتسليم در مقابل قوانين وخواص طبيعت جلو گيرى نموده وبراى مدت نسبتا طولانى حيات را با نمود مخصوصش حفظ كند . پس