تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - تفسير ابيات
((٢٣٧٨)) پاىهاشان بسته محكم با نوار نعل بندان ايستاده بر قطار
((٢٣٧٩)) مى شكافيدند تنهاشان به نيش تا برون آرند پيكانها ز ريش
((٢٣٨٠)) چون خر آن را ديد پس گفت اى خدا من به فقر وعاقبت دادم رضا
((٢٣٨١)) زان نوا بيزارم وزين زخم زشت هر كه خواهد عافيت دنيا به هشت
تفسير ابيات از پدر حكايتى بياد دارم كه روزى در هنگام اندرز به من چنين گفت : كه در گذشته سقايى خرى داشت كه از مشقت بار وگرسنگى ، پشتش خم شده زخمهاى مرگزايى داشت وشب وروز جويا وعاشق مرگ خويشتن بود ، نه تنها دستش به جو نمى رسيد ، بلكه حتى از كاه خشك هم سير نمى گشت ، روى كفلش از سيخ آهنين سقا زخمها داشت .
مير آخورى خر را ديد ودلش به آن حيوان بىنوا سوخت وبه صاحبش كه رفاقتى با او داشت رسيد وسلامى كرد واز بىنوايى خر پرسيد كه چرا پشت اين خر مانند هلال خميده است ؟ صاحب خر در پاسخش گفت : اين تقصير از من است كه اين دهان بسته چيزى نمى خورد . مير آخور گفت : چند روز اين خر را به من بسپار تا در طويلهء پادشاه قوت خود را باز يابد . صاحب خر با شادمانى خر را به او سپرد واز زحمت جانكاه خر رها گشت . مير آخور خر را به طويلهء پادشاه برد وبه آخور بست . خر به هر طرف كه مى نگريست ، اسبهاى تازى با نوا وفربه وخوب وتازه مى ديد ، زير پاهايشان رفته شده وآب پاشى كرده ودر اوقات مناسب جو در آخورشان آماده مى گشت . خر نوازش اسبان را بوسيلهء خارش ومالش ديده ، دهان به آسمان بلند كرده گفت : اى خداى بزرگ ، گيرم كه من خرم ، مگر مخلوق تو نيستم پس چرا اين همه زار ولاغر وزخم دارم ؟ هر شب از درد پشت وگرسنگى شكم آرزوى مرگ مى كنم ، در حالى كه اين اسبان اين همه در ناز ونعمت خوش وشادابند من چرا بىنوا وچرا به عذاب وبلا