تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٧٠
پس پدرش گفت: واى بر تو، تو را چه شده؟ گفت: به خدا سوگند كه جز با اجازه پيامبر به اين شهر وارد نمىشوى، تا امروز بدانى كه عزيزترين كيست و خوارترين كدام. عبد اللّه (بن ابى) از پسر خود به نزد پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) شكايت (روانه) كرد. پيامبر به پسر او پيام امريه فرستاد: دست از او بدار و بگذار وارد شود.
پس گفت: امّا چون امر پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) رسيد كه وارد شوى، بسيار خوب. آن گاه او وارد شهر شد امّا چند روزى نگذشت كه بيمار شد و درگذشت.
چون اين آيات نازل شد و دروغگويى عبد اللّه بن ابى فاش شد به او گفتند: درباره تو آياتى سخت نازل شده پس نزد پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) برو و از او درخواست كن كه براى تو آمرزش بخواهد، وى سرش را برگرداند و سپس گفت
مرا گفتيد كه ايمان آورم، ايمان آوردم، به من دستور داديد كه زكات مالم را بدهم، دادم، جز اين نمانده است كه به محمد سجده كنم؟ پس اين آيه نازل شد: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا ... چون به آنها گفته شود بياييد ... تا گفته خداى تعالى وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ- ولى منافقان نمىدانند.» [٢١]
[٢١] - مجمع البيان، ج ١٠، ص ٢٩٣- ٢٩٥.آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، تفسير هدايت - مشهد، چاپ: اول، ١٣٧٧.