تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٦٨
او از آن غزوه بود- و ماجرا را بدو خبر داد، پس پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمان حركت داد، و به دنبال عبد اللّه كس فرستاد و او را آوردند، آن گاه به وى گفت: اين چه مطلبى است كه درباره تو به من خبر دادهاند؟ عبد اللّه گفت
سوگند به آن كه بر تو قرآن را نازل كرد من هرگز چنين چيزى نگفتهام، و زيد واقعا دروغگوست، و انصارى كه حاضر بودند گفتند: اى پيامبر خدا گفته كودكى از كودكان انصار را درباره پير ما و بزرگ ما راست مشمار، شايد اين كودك نوسال در سخن خود دچار پندار شده است. پس پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) عذر او را پذيرفت و انصار زيد را به باد سرزنش گرفتند. چون پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) تنها شد اسيد بن الخضير به ديدار او رفت و درودى شايسته پيامبر بدو گفت و سپس گفت: اى پيامبر خدا! در ساعتى نامناسب رفتى كه معمولا در چنين ساعتى نمىرفتى. پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به او گفت: آيا نشنيدهاى كه دوست شما چه گفته است؟ ادّعا كرده كه چون به مدينه برگردد هر كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از آن شهر بيرون مىكند. اسيد عرض كرد: به خدا سوگند اى پيامبر خدا كه تو او را به هر جا بخواهى بيرون مىكنى، به خدا سوگند كه او خوار است و تو عزيز، سپس گفت: اى پيامبر خدا با او مدارا و مهربانى كن، به خدا سوگند كه خداوند تو را در حالى آورد كه قوم او براى او تاج شاهى مىساختند تا بر سرش نهند و او مىبيند كه تو شهريارى را از او سلب كردهاى.
به عبد اللَّه پسر عبد اللّه بن ابى خبر رسيد كه ماجراى پدرش چه بوده، پس نزد پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) آمد و گفت: اى پيامبر خدا، به من خبر رسيده كه تو مىخواهى پدرم را بكشى، اگر/ ٤٣١ ناگزير چنين مىكنى به من بفرماى كه سر او را خود نزدت بياورم، به خدا سوگند كه خزرجيان دانسته است كه در آن قبيله مردى نكوكارتر از من نسبت به پدر و مادرش نبوده است، و من بيم آن دارم كه تو به ديگرى امر كنى و او پدرم را بكشد و نفس من مرا رها نگذارد كه بنگرم قاتل عبد اللّه بن ابى بر روى زمين مىخرامد، و او را بكشم و بدين ترتيب مؤمنى را در برابر كافرى كشته باشم و به دوزخ روم، پس پيامبر گفت: نه، بلكه با او مدارا كن و تا وقتى با ما