تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٦٧
درهم شكست و گروهى از آنها كشته شدند، و پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) پسران و زنان و اموال آنها را برگرفت و آورد، هنگامى كه مردم بر سر آن آب بودند گروهى مردم به آب خوردن و برگرفتن بر آن آب درآمدند و همراه عمر بن خطاب مزدورى از بنى غفار بود كه بدو جهجاه بن سعيد مىگفتند و اسب او را يدك مىكشيد، پس جهجاه و سنان جهنى از بنى عوف بن خزرج بر سر آب درگير شدند و به جنگ پرداختند. جهنى بانگ برآورد: اى گروه انصار! و غفارى فرياد كرد: اى گروه مهاجران! پس يكى از مهاجران كه بدو جعال مىگفتند و فقير بود به مرد غفارى كمك كرد، پس عبد اللّه بن ابى به جعال گفت: براستى كه تو هتّاك و گستاخى، گفت: و چه چيزى مرا از اين كار باز مىدارد؟ و زبان جعال بر عبد اللّه تند شد، پس عبد اللّه گفت: سوگند به آن كه بدو سوگند مىخورند تو را درهم مىپيچم و سزاوار غير از اينى. ابن ابى خشمگين شده بود و گروهى از قوم او همراهش بودند كه در ميان ايشان زيد بن ارقم خردسال نيز بود، ابن ابى گفت: با ما دشمنى كردند و بر ما در سرزمينهاى ما فزونى گرفتند، به خدا مثل ما با آنها جز اين نيست كه گوينده گويد: سگت را فربه كن تا تو را بخورد، به خدا سوگند كه چون به مدينه باز گرديم بيگمان عزيزترين كس خوارترين كس را از آن شهر بيرون كند، مراد او از عزيزترين خودش بود، و از خوارترين/ ٤٣٠ پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) سپس روى به حاضران قوم خود كرد و گفت: اين است كارى كه با خود كرديد، سرزمين خود را بر آنها گشوديد و روا داشتيد، اموال خود را با آنها قسمت كرديد، هان به خدا كه اگر از جعال و كسانش زيادى خوراك را باز مىداشتيد، بر گردن شما سوار نمىشدند و نزديك بود از سرزمين شما نقل مكان كنند و به عشاير و مولايان خود بپيوندند، پس زيد بن ارقم گفت: به خدا سوگند كه خوار كم مقدار دشمن داشته در ميان قوم خود تويى، و محمد (صلّى اللَّه عليه و آله) از جانب خدا در عزّت و از سوى مسلمانان مورد مودّت و محبّت است، به خدا كه پس از اين سخن كه گفتى ديگر تو را دوست ندارم، عبد اللَّه گفت: خاموش! من شوخى مىكردم.
زيد بن ارقم نزد پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) آمد- و اين پس از فراغت