اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٧ - تفسير و جمع بندى
بيش ندارم؛ ولى او اصرار دارد كه اين يكى را هم از من بگيرد و در سخن نيز بر من غلبه كرده است؛ «انّ هَذَا اخى لَهُ تِسعٌ وَ تِسعُونَ نَعجَةً وَلِىَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اكْفِلْنِيْها وَ عَزَّنى في الخِطابِ». [١]
حضرت داود عليه السلام پيش از آن كه تحقيق بيشترى كند، به داورى مقدماتى نشست و گفت: «به يقين او با درخواست يك ميش تو براى افزودن به ميشهايش به تو ستم كرده است؛ ... لقَد ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ الى نِعاجِهِ ...». [٢]
اينجا بود كه حضرت داود عليه السلام به ترك اولى خود پى برد «و دانست كه ما او را با اين ماجرا امتحان كرديم؛ در مقام استغفار برآمد و به سجده افتاد و توبه كرد؛ ... وَ ظَنَّ داوُودُ انَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعاً وَ انابَ». [٣]
اين ماجرا با تمام شاخ و برگهايش كه اينجا جاى بحث آن نيست (و در تفسير نمونه مشروحاً آوردهايم) باز اين حقيقت را بيان مىكند كه «عجله و شتاب» در كارها مخصوصاً «عجله در قضاوت» و داورى مايه سرافكندگى و ايجاد مشكلات در زندگى فردى و اجتماعى است.
در سوّمين بخش از آيات، سخن از پيامبر بزرگ ديگرى است كه لحظهاى در مسؤوليت عظيم خود سهل انگارى كرد و گرفتار ترك اولى گرديد و خداوند او را به خاطر اين كار تحت فشار قرار داد.
داستان اين است كه حضرت يونس عليه السلام مدتها همانند پدرى مهربان و دلسوز به تبليغ و هدايت قوم خويش پرداخت؛ ولى در برابر منطق حكيمانهاش چيزى جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نشنيد. تنها گروه اندكى كه شايد از دو نفر تجاوز نمىكرد (يك عابد و يك عالم) به او ايمان آوردند. سرانجام از آنها تقريباً مأيوس شد و به پيشنهاد مرد عابد، آنها را نفرين كرد؛ نفرين او مستجاب شد و به او وحى آمد كه در فلان روز عذاب الهى فرا مىرسد، هنگامى كه زمان عذاب نزديك شد، حضرت يونس عليه السلام بدون آن كه بار ديگر اتمام حجّت كند تا شايد قومش در اين واپسين لحظات به خود آيند و
[١]-/ ص، ٢٣
[٢]-/ ص ٢٤
[٣]-/ همان