اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦٧ - ١- حقيقت توكّل
مخلوق نمىتواند زيانى برساند و نه سودى، و نه چيزى ببخشد، و نه از او بازدارد، و (ديگر) به كار بستن يأس از خلق است (يعنى همه چيز را از سوى خدا و به اذن و فرمان او بداند)».
سپس فرمود: «فَاذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِاحَدٍ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يَرْجَ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللَّهِ، وَ لَمْ يَطْمَعْ فِى احَدٍ سِوَى اللَّهِ، فَهَذَا هُوَ التَّوَكُّلُ؛ هنگامى كه بنده خدا چنين باشد، جز براى خدا عملى انجام نمىدهد و اميد و ترسى جز به خدا ندارد، و به هيچ كس جز خدا دل نمىبندد، اين است حقيقت توكّل»! [١]
در حديث ديگرى مىخوانيم كه از امام معصوم پرسيدند: توكّل چيست؟ فرمود:
«لَاتَخَافُ سِوَاهُ؛ توكّل اين است كه از غير خدا نترسى». [٢]
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه روح توكّل انقطاع الى اللَّه يعنى بريدن از مخلوق و پيوستن به خالق است، و آن كس كه داراى اين روحيّه نباشد به حقيقت توكّل نايل نشده است.
در عين حال در روايات اسلامى شديداً اين معنى نفى شده است كه مفهوم توكّل، ترك استفاده از اسباب و وسايل عادى باشد. در حديث معروفى مىخوانيم: مرد عربى در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله شتر خود را رها كرد و گفت: «تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ!» پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اعْقِلْهَا وَ تَوَكَّلْ؛ شتر را پايبند بزن و توكّل بر خدا كن»! (با توكّل زانوى اشتر ببند). [٣]
در حديث ديگرى همين معنى به صورت ديگرى آمده است، و آن اينكه مرد عرب از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرسيد: «آيا شترم را رها كنم و توكّل كنم يا پايبند بزنم و توكّل كنم؟» پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «پايبند بزن و توكّل كن». [٤]
روى همين جهت آيات قرآن و تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله پر است از تعبيراتى كه نشان مىدهد مؤمنان تا آنجا كه امكان دارد بايد از اسباب عادى استفاده كنند، و اين كار هيچ منافاتى با توكّل ندارد، در يك جا مىفرمايد: «وَ اعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ ...؛ هر نيرويى را در اختيار داريد براى مقابله آماده
[١]-/ بحارالانوار، جلد ٦٨، صفحه ١٣٨، حديث ٢٣
[٢]-/ بحارالانوار، جلد ٦٨، صفحه ١٤٣، حديث ٤٢
[٣]-/ المحجّة البيضاء، جلد ٧، صفحه ٤٢٦؛ كنزالعمّال، حديث ٥٦٨٧ و ٥٦٨٩
[٤]-/ ميزان الحكمه، جلد ٤، صفحه ٣٦٦١، حديث ٢٢٥٧٧