اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٥ - تفسير و جمع بندى
هر چند ظاهراً كار زنندهاى باشد و بدان حكمتى دارد كه من به موقع، تو را از آن آگاه مىكنم. «فَوَجَدا عَبداً مِن عِبادِنا ...- قَالَ فَانِ اتَّبَعْتَنى فَلاتَسْئَلْنى عَنْ شَىءٍ حَتَّى احدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكراً». [١]
به اين ترتيب حضرت خضر عليه السلام اصرار داشت كه روح صبر و بردبارى را در برابر مسايل مختلف در حضرت موسى عليه السلام پرورش دهد و او را از «عجله و شتاب» (مخصوصاً عجله در قضاوت، آن هم در مورد كارهاى مردان بزرگ) باز دارد.
با اين قول و قرار، آنها به راه افتادند و در مسير خود ناچار بودند با كشتى از دريا بگذرند. در ميان دريا حضرت موسى عليه السلام با تعجب ديد كه حضرت خضر عليه السلام مخفيانه كشتى را سوراخ مىكند. حضرت موسى عليه السلام از اين كار بر آشفت و زبان به اعتراض گشود و هنگامى كه حضرت خضر عليه السلام پيمان خود را با او يادآورد شد، در مقام عذرخواهى برآمد.
باز به راه خود ادامه دادند؛ ناگهان حضرت خضر عليه السلام دست به كار عجيبترى زد و نوجوانى را كه بر سر راه خود ديد، به قتل رسانيد؛ در اينجا، فرياد حضرت موسى عليه السلام بلندتر شد كه چرا انسان بى گناهى را كشتى، اين چه كار زشتى بود كه انجام دادى؟!
حضرت خضر عليه السلام بار ديگر، پيمان خود را يادآور شد. حضرت موسى عليه السلام دندان بر جگر گذاشت و مجدداً در مقام عذرخواهى برآمد و گفت: اگر بار سوّم اعتراض كنم، حق دارى از من جدا شوى.
باز به راه افتادند تا به شهرى رسيدند كه مردمى بسيار «بخيل» داشت و كمترين پذيرايى را از ميهمانان تازه وارد نكردند؛ ولى با نهايت تعجّب حضرت خضر عليه السلام شروع به مرمّت ديوارى نمود كه در حال سقوط بود. حضرت موسى عليه السلام كه در بدو نظر، اين كار را ابلهانه مىديد، بارديگر در حالى كه تمام عهد و پيمان خود را به فراموشى سپرده بود، به خروش آمد وزبان به اعتراض گشود.
در اينجا حضرت خضر عليه السلام در حالى كه اسرار هر سه كار خود را براى او شرح مىداد، و حقايق جالبى را كه از نظر حضرت موسى عليه السلام پنهان بود، برايش بيان مىكرد و
[١]-/ كهف، ٦٥ تا ٧٠