عرفان اسلامى - حسینی - الصفحة ٥٧
گفت يك روزى در ايام سفر مىشدم در باديه بى پا و سر كوه و صحرا جملگى پر برف بود هيچ جا روى زمين خالى نبود ديدم آنجا درميان ابر و ميغ ارزنى مىريخت گبرى بىدريغ گفتمش اى گبر برگو قول راست دانه بىدام پاشيدن چراست؟
گفت مرغان در سواد ابترند مىنيابند دانه و بس مضطرند بهر اين مىپاشم اين ارزن كه تا سير گردند مرغكان بينوا حق مگر زين رو به من رحمت كند در قيامت اين بود ما را سند گفتمش از دين چرا بيگانهاى كى قبول افتد كه پاشى دانهاى گفت بارى گر قبول دوست نيست داند و بيند كه آخر بهر كيست؟
ذوالنون پس از اين واقعه روزى در اطراف خانه خدا اين مرد را در حال عبادت و گريه مىبيند:
ديدم آنجا در طواف آن گبر را عاشق و زار و نزار و بينوا گ عرفان اسلامى ٦٢ ١ - ١. سقوط تكليف ص : ٦٢ فت ديدى عاقبت اى شيخ دين كانچه مىكِشتم برآمد اينچنين حق به روى من در ايمان گشاد پس مرا در خانه خود بار داد هر چه بهر او كنى باشد قبول انما الاعمال بشنو از رسول از در لطفش كسى نوميد نيست بر همه لا تقنطوا چون حجتى است «١» بلند نظرى و اخلاق عارفان با مردم بوعلى سينا درباره اخلاق نيكوى عارف گويد:
عارف خوش روى، شادمان و خندان است و از فروتنى كوچك را چنان بزرگ مىدارد كه بزرگ را و با افراد گمنام چنان خوش رفتارى مىكند كه با افراد ناشناس. چگونه خوش روى نباشد كه او شادمان به حق و همه چيز است و حق را در همه چيز مىبيند. و چگونه همه را برابر نداند در حالى كه او همه را همانند مىيابد. «٢»