عرفان اسلامى - حسینی - الصفحة ٢٥٣
از كلمات عارفان برمىآيد كه سالك در پايان سفر اوّل به برخى مراتب فنا دست مىيابد، و با پايان يافتن سفر دوم به مراتب نهايى فنا مىرسد. «١» وصول و لقاى حق پس از فنا سالك تا در خود ننگرد و از حجاب انانيت و حدود وجودى خود رهايى نيابد، به قرب و وصال حق راهى ندارد. از اين رو عارفان وصول به حق و شهود و لقاى او را تنها پس از فناى سالك در حق و بقاى به او ممكن مىدانند.
نهايت جمله احوال شريفه، اتصال محّب به محبوب است و آن بعد از فناى وجود محب و بقاى او به محبوب صورت بندد؛ چه قبل الفناء امكان وصول نيست، آنجا كه سطوات انوارِ قدَم تاختن آرد، ظلمت حَدَثان را چه مجال ماند و همچنين در حال فنا وصول متصوّر نگردد، پس اتّصال، بعد از بقاى وجود محبّ به محبوب تواند بود. «٢» مولوى چه زيبا در اين باره سروده است:
هيچ كس را تا نگردد او فنا نيست ره دربارگاه كبريا گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست ليك در اوّل فنا اندر فناست چيست معراج فلك اين «نيستى» عاشقان را مذهب و دين «نيستى» نيستى هستت كند، اى مرد راه نيست شو تا هست گردى از اله «٣» تنها با گذر و فنا از اين هستىهاى محدود، مىتوان به آن هستى مطلق راه يافت.
هستىهاى محدود، تاريكى و ظلمت و حجاب چهره جان آدمىاند.
ظلمت از هستى است ورنه رهنوردان عدم شمع جان خاموش مىسازند و راهى مىشوند «٤»