کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٦٢ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
همچنين ابن جوزى در همين كتاب[١]- به نقل از جدّش ابو الفرج به اسناد او از ابن خصيب روايت مىكند كه: من كاتب مادر متوكّل بودم. يك روز كه در ديوان مشغول كار بودم ناگاه پسر بچه خدمتگزارى از پيش او آمد در حالى كه كيسهاى محتوى هزار دينار در دست داشت. او به من گفت: بانو به تو مىگويد: اين پول را در ميان مستحقّان پخش كن كه اين مبلغ از پاكترين اموال من است، و نام كسانى را كه اين پول را ميان آنها پخش كردى بنويس تا در نوبتهاى بعد نيز اگر مالى به دستم رسيد ميان آنها توزيع كنم.
كاتب مىگويد: به خانه رفتم و آشنايان خود را گرد آوردم و اسامى افراد مستحق را از آنها گرفتم، آنها هم اشخاصى را نام بردند و من سيصد دينار ميان آنها توزيع كردم و باقيمانده پول تا نيمه شب همچنان در دست من بود كه ناگاه كسى در خانه مرا كوبيد.
گفتم: كيستى؟ گفت فلان علوى. او همسايه من بود. [با خود گفتم: اين همسايه من است كه مدّتى است به ديدن من نيامده است]. به او اجازه ورود دادم [و خوشامد گفتم] و از او پرسيدم كارش چيست؟ گفت: من گرسنهام، و من از آن پولها دينارى به او دادم. هنگامى كه نزد همسرم باز گشتم از من پرسيد: در اين وقت شب كه بود و از تو چه مىخواست؟
گفتم: از فرزندان پيامبر ٦ بود و من چون خوراكى در اختيار نداشتم دينارى به او دادم و او سپاس گزارد و بازگشت. زنم با شنيدن اين سخن گريه كنان به سوى در رفت و مىگفت: آيا شرم نمىكنى كه چنين فردى نزد تو آيد و تو تنها دينارى بدو دهى. من مىدانم كه او مستحق است، همه پولها را به او بده. سخن او در دل من نشست و كيسه پول را برداشته پشت سر او به راه افتادم و آن مرد پول را گرفت و بازگشت. چون به خانه رسيدم پشيمان شدم و پيش خود گفتم: هم اينك خبر به متوكّل كه با علويان دشمنى دارد مىرسد و دستور قتل مرا صادر مىكند. همسرم به من گفت: نترس، به خدا و جدّ آنها توكّل كن. همچنان مشغول سخن گفتن با يك ديگر بوديم كه ناگاه خدمتكارانى مشعل به دست در زدند و پس از گشودن در به من گفتند كه بانو تو را احضار كرده است. هراسان برخاستم و اندكى كه ره مىپيمودم پيكى ديگر به آنها اضافه مىشد. چون به سراپرده بانو رسيديم خدمتگزار به من گفت: بانو در آن سوى اين پرده است.
[١] همان.