کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٦١ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
در همين كتاب[١]- به نقل از ابن ابى الدّنيا روايت شده است كه: كسى پيامبر ٦ را در خواب ديد و رسول اكرم به او فرمود: پيش فلان مجوسى برو و به او بگو: دعايت اجابت شد. مرد از انجام اين دستور سر باز زد تا مباد مرد مجوسى گمان برد كه او مىخواهد خود را به مرد مجوسى كه مرد توانگرى بود بنماياند. مرد براى بار دوم و سوم پيامبر اكرم ٦ را در خواب ديد و چون صبح شد نزد مجوسى آمد و در خلوت به او گفت: من پيك پيامبر خدا براى تويم. پيامبر ٦ فرموده است: دعاى تو مستجاب شد.
مجوسى گفت: آيا تو مرا مىشناسى؟ مرد گفت: آرى. مجوسى گفت: من دين اسلام و پيامبرى محمّد را انكار مىكنم. مرد گفت: من اين را مىدانم ولى پيامبر چندين بار از من خواسته اين پيام را نزد تو آورم. مجوسى در دم، شهادتين را بر زبان جارى ساخت و به خانواده و يارانش روى كرد و گفت: من تاكنون بر كژراهه بودم و اينك به راه حق بازمىگردم. شما نيز اسلام آوريد. هر كه از شما اسلام آورد هر چه در اختيار دارد از آن او خواهد بود و هر كه از پذيرش اسلام سر باز زند حق تصرّف در مال مرا ندارد. ياران و خانواده او اسلام آوردند. او دخترى داشت كه به ازدواج پسرش درآورده بود و با آوردن اسلام از آن دو را از يك ديگر جدا كرد. سپس مجوسى به اين مرد گفت: آيا مىدانى دعاى من چه بوده است؟ گفتم: به خدا سوگند نه و هم اينك مىخواستم از تو بپرسم. مرد مجوسى گفت: هنگامى كه دخترم را به ازدواج درآوردم طعامى فراهم كردم و مردم را دعوت كردم و آنها هم آمدند. در همسايگى ما مردمى آبرومند مىزيستند كه در فقر و ندارى به سر مىبردند. به خدمتكاران خود دستور دادم حصيرى در وسط حياط پهن كند، و در آن هنگام صداى دختر بچهاى را شنيدم كه به مادر خود مىگفت: اين مجوسى با بوى خوراكى كه به راه انداخته ما را مىآزارد. من طعام فراوانى به همراه جامه و دينار براى همه آنها فرستادم. چون چشمشان به هدايا افتاد همان دختر بچه به ديگران گفت:
به خدا سوگند از اين طعام نمىخوريم مگر آن كه براى اين مرد دعا كنيم. پس همگى دستشان را بلند كردند و گفتند: خداوند تو را با جدّ ما رسول اللَّه ٦ محشور كند و ديگران به اين دعا آمين گفتند و اين همان دعايى بود كه اجابت شد.
[١] همان/ ٣٣١. بحار الانوار ٤٢/ ١٢ همين حديث را از كشف اليقين نقل كرده است.