کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٠٨ - مبحث دوم در ازدواج با فاطمه
زنان، امّ ايمن را براى پذيرايى كنار در نهادند. سپس پيامبر ٦ فاطمه را خواند.
فاطمه چون پيامبر را به همراه همسرش ديد گريه كرد. پس پيامبر دست فاطمه و على را گرفت و چون خواست دست آنها را به يك ديگر دهد گريست.
پيامبر ٦ فرمود: من تو را از نزد خود به ازدواج درنياوردم بلكه خداوند در آسمان، عهدهدار ازدواج تو بود و جبرئيل، خواستگارىكننده و خداوند عهدهدار آن بوده است، و پروردگار به درخت طوبى دستور داده است تا پر از زيور و آذين و درّ و ياقوت گردد و سپس اينها را پراكند و سپس به حور عين دستور داد آنها را جمع كنند و بردارند تا روز قيامت به يك ديگر هديه دهند و بگويند. اين، افشانده فاطمه است. من تو را به ازدواج بهترين خويش خود درآوردم، من تو را به ازدواج كسى درآوردم كه در دنيا سرور و در آخرت نيز سرورى است از نيكان.
پيامبر ٦ دستهاى على را در دست فاطمه نهاد و به آن دو فرمود: به خانه خود برويد. خداوند شما را با يك ديگر گرد آورد و خاطرتان را آسوده سازد. و با يك ديگر كارى نداشته باشيد تا من نزدتان آيم.
آن دو اطاعت كردند و در جاى خود نشستند و نزدشان امّهات مؤمنين (امّ المؤمنينها) بودند و ميان آنها و على پردهاى بود و فاطمه در ميان زنان قرار داشت.
سپس پيامبر ٦ سر رسيد و داخل شد و زنان جز اسماء بنت عميس به شتاب گريختند.
اسماء هنگام رحلت خديجه حضور داشت و در آن هنگام ديده بود كه خديجه مىگريست. اسماء به او گفت: آيا مىگريى در حالى كه خانم زنان جهان هستى و همسر پيامبر اكرم ٦ كه با زبان خود تو را به بهشت مژده داده است؟ خديجه به او گفت: از اين نمىگريم، ولى يك دختر در شب زفاف بايد زنى را در خدمت داشته باشد كه سرّش را نزد او نهد و در برآوردن نيازهايش از او يارى جويد و فاطمه نوجوان است و مىترسم در آن هنگام كسى نباشد تا امور او را بر عهده گيرد. گفتم: خانم! نزد تو با خدا پيمان مىبندم كه اگر تا آن هنگام زنده ماندم جاى تو را در اداى اين مهم پر كنم.
چون آن شب رسيد پيامبر دستور داد همه زنان خارج شوند. همه زنان خارج شدند مگر اسماء. پس همين كه پيامبر خواست بيرون رود سايه مرا ديد و پرسيد. تو كه هستى؟
عرض كردم: اسماء بنت عميس. پيامبر ٦ فرمود: به تو دستور ندادم بيرون شو؟ گفتم: