کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٩١ - مبحث چهارم در بردن سوره برائت به مكه
باز گردد.
امير المؤمنين (ع) بر عضباء شتر پيامبر ٦ سوار شد و رفت تا جايى كه خود را به ابو بكر رساند. چون ابو بكر او را ديد از آمدنش ناخشنود گشت و او را استقبال كرد و پرسيد: يا ابو الحسن چرا آمدهاى؟ براى اين كه با من بيايى يا براى كار ديگرى آمدهاى؟
امير المؤمنين (ع) فرمود: پيامبر اكرم ٦ به من دستور داده است به تو بپيوندم و آيات سوره برائت را از تو بگيرم و با آن پيمان مشركان را به سوى خودشان بيفكنم، و به من دستور داده است كه تو را مخيّر كنم كه همراه من باشى يا بازگردى. ابو بكر گفت: به سوى پيامبر بازمىگردم. ابو بكر نزد پيامبر بازگشت و چون بر حضرت وارد شد عرض كرد: يا رسول اللَّه! تو مرا در امرى شايسته شمردى كه در آن، همه چشمها به من دوخته شده بود و چون روانه آن كار شدم مرا از آن بازگردانيدى، آيا در باره من آيهاى قرآنى نازل شده است؟
پيامبر ٦ فرمود: چنين نيست، ولى جبرئيل امين از سوى خداوند نزد من فرود آمد و گفت كه اين پيام را از سوى تو كسى نرساند مگر خود تو يا كسى از تو و على از من است و پيام مرا نرساند مگر على[١].- زبير بن بكّار بن زبير بن عوّام كه از بنى اميه بود در حديثى از ابن عبّاس مىگويد: روزى با عمر بن خطّاب در كوچههاى مدينه راه مىرفتيم كه به من گفت: اى ابن عبّاس! تنها گمان من آن است كه دوست تو مورد ستم قرار گرفته است. گفتم: اين ستم را از او دور كن. پس او دست خود را از دست من كشيد و رفت و در حالى كه مدّتى زير لب لند لند مىكرد بايستاد و من خود را به او رساندم. پس گفت: اى ابن عبّاس گمان مىكنم اين ستم را از او باز نمىدارند مگر به سبب آن كه او را كوچك مىشمارند. گفتم: به خدا سوگند، خداوند او را كوچك نشمرد هنگامى كه دستور داد سوره برائت[٢] را از دوست تو بستاند.
[١] ارشاد مفيد/ ٣٧+ تذكرة الخواص/ ٤٢، و نيز بنگريد به فضائل خمسه كه آن را از منابع مختلف نقل مىكند.
[٢] ابن بطريق در عمده/ ١٦٦ مىگويد:
« اين ولايتى است از پيامبر اكرم، همراه با حسن انتخاب و آن، ولايتى از سوى خداوند تبارك، همراه با حسن گزينش. خداوند مىفرمايد: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ[ قصص/ ٦٨؛]. متنبّى مىگويد:
بگذار بگويم اين صبح، شب است* آيا آگاهان از ديدن نور كور مىشوند».
شيخ طوسى در تلخيص الشافى ٣/ ١٨٧ مىگويد:
« اگر گفته شود: چه فايدهاى نهفته است در اين كه سوره به ابو بكر سپرده شود در حالى كه پيامبر نمىخواهد آن را بدو بسپرد و سپس آن را از او پس گيرد، و چرا از آغاز، سوره را به امير المؤمنين نسپرد؟ در پاسخ مىگوييم: فايده اين كار ظهور فضيلت و مزيت امير المؤمنين است و اين كه فردى كه سوره از او ستانده شد فاقد شايستگى آن چيزى است كه على براى آن شايستگى دارد، و اين هدف كاملا قانعكنندهاى است در آن چه پيش آمد».
همانند اين سخن در دلائل الصدق ٢/ ٣٨٤، ٥٥٠، ٥٦٣ و لوامع الالهيه/ ٢٨١ آمده است.
علّامه بياضى در صراط المستقيم ٢/ ٧ اين سخن را به تفصيل روشن كرده است:
« با اين كار روشن شد كه ابو بكر از پيامبر٦ نيست و اين كه على با وفا از پيامبر امّى است، پس خردمند بايد به اين كار آسمانى و سرّ الهى نظر كند كه چگونه پيامبر آشكارا در جحفه ابو بكر را عزل و پس از آن على را به عنوان امير برمىگزيند، و چون پيامبر در حجّة الوداع به اين موضع باز مىگردد بر ولايت على تصريح مىكند همان گونه كه در ميان مردمان، شيوع يافته بود و نيز خداوند لطيف خبير پيامبرش را از اين بركنارى و به كار گماشتن آگاه كرده بود و اساس آن هم چنين بود كه هر كس كه شايستگى نداشته باشد به شهرى فرستاده شود نمىتواند بر هر كسى حكم كند و در مثل آمده است كه عزل براى مردان حكم طلاق را دارد.
در كتاب« فاضح» آمده است كه گروهى به او گفتند: تو بركنارى و از سوى خدا و پيامبرش حتّى از اداى يك امانت و از گرفتن پرچم خيبر و لشكر عاديات و سكونت در مسجد و نماز، كنار نهاده شدى، پس چگونه در امور عامّ و خاصّ ولايت مىيابى و حال آن كه هر كس خداوند او را در آسمان و پيامبرش در زمين، عزل كرده باشد ولايتى بر امّت نخواهد داشت و خداوند، ما و مؤمنان را در شمار خردمندان قرار دهد و ما و ايشان را از سرگشتگى غافلان بيرون آورد».
علّامه مجلسى نيز در بحار الانوار ٣٥/ ٣٠٩- ٣١٣ اين سخن را با تفصيل بيشترى روشن كرده است كه مىتوانيد بدان مراجعه كنيد.
سپس علّامه بياضى در همين مأخذ/ ٨ در بيان برترى على بر موسى( ع) مىگويد:
« موسى از كشتن يك نفر از قبطيان هراسيد- چنان كه قرآن از او نقل مىكند- در حالى كه على از اشتياق اهل موسم بر كشتن حضرتش( ع) نهراسيد چرا كه امام، نزديكان و امامان آنها را كشته بود و اين فضيلتى است بر موسى( ع)، چه رسد به كسى كه در اسلام از امتحان نيز سربلند بيرون آمده است».
سيّد بن طاوس نظير همين سخن را در اقبال الاعمال/ ٤٥٦ آورده است.
علّامه بياضى در همين مأخذ/ ٩ مىگويد:
« اين سخن جبرئيل( مگر كسى از تو) به معناى پيروى از آيين تو مىباشد و لذا جبرئيل گفت:« و من از شما دو نفر هستم»، و اين هنگامى بود كه گفت:« اين همان هميارى است، پيامبر اكرم٦ فرمود: او از من است و من از او»، و ابراهيم گفت: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي[ ابراهيم/ ٣٦] و اين گواه عادلى است در اين كه ابو بكر به اين معنى از پيامبر نبوده است».
علّامه مجلسى در بحار الانوار ٢٣/ ١٤٩- ١٤٨ در مفهوم« عترت» سخنى را از ابن اعرابى مىآورد و سپس كلامى را از صدوق نقل مىكند:
« اگر ابو بكر بدون تفسير ابن اعرابى نسبا داخل در عترت بود و آهنگ مكّه مىكرد محال بود سوره برائت از او گرفته به على( ع) سپرده شود».
سيد حامد حسين در خلاصه عبقات الانوار ٥/ ٣٥٨ از تفسير رازى سخنى را از محمد بن عبد اللَّه بن حسن امام مجتبى( ع) در بيان اين فرموده خداوند وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ[ انفال/ ٧٥؛] مىآورد:
« جايز نيست گفته شود: ابو بكر از اولو الارحام بوده و دليل آن هم اين است كه نقل شده پيامبر٦ سوره برائت را به او سپرد تا به قوم رساند، ولى على را در پى او فرستاد و دستور داد كه او رساننده سوره به مردم باشد و فرمود: آن سوره را نمىرساند مگر كسى از من و اين دليل آن است كه ابو بكر از او نبوده است».
سيد مرتضى عسكرى در معالم المدرستين ١/ ١٦٣- ١٦١« تبليغ» را به دو گونه تقسيم كرده است:
١- آن چه لفظ و معنايش به پيامبر وحى شده كه همان قرآن كريم است.
٢- آن چه تنها معنايش به رسول وحى شده نه لفظش، مثل تبليغ احكام به مكلّفان.
او سپس مىگويد: تبليغ، صفت مميّزه پيامبر است و هر گاه پيامبر در باره شخصى بگويد:« او از من است»، به اين مفهوم است كه: او در امر تبليغ از من است، همان گونه كه در داستان تبليغ آيات برائت چنين بود.
او پس از آوردن اين داستان مىگويد:
« قراين حاليه و مقاليه در اين مقام، ما را بدين سمت هدايت مىكند كه منظور از تبليغ در اين روايات و نظاير آن، تبليغ احكامى است كه خداوند در آغاز براى مكلّفان آن به پيامبر وحى كرده است و اين همان است كه جز پيامبر يا كسى از پيامبر بدان نپردازد.
در برابر اين تبليغ، تبليغى است كه مكلّفان به اين احكام پس از دريافت آن از سوى پيامبر يا كسى از پيامبر بدان مىپردازند و آنها در اين هنگام بايد به رساندن اين احكام به ديگران همّت گمارند.
جواز و رجحان اين گونه تبليغ، همچنان با هر كه اين حكم بدو رسد تا ابد ادامه و استمرار مىيابد، و روشن است كه مقصود پيامبر از اين سخن:« جز من يا كسى از من آن را نمىرساند» تبليغ از نوع اوّل مىباشد.
بحث را با سخن علّامه بياضى در صراط المستقيم ٢/ ٥٩ به پايان مىبريم كه مىگويد: اين است كتابهاى مردم كه ميان آنها صادق مىباشد و گوياى ولايت على( ع) است، زيرا قراردادن او همچون سر نسبت به بدن دليل پيشى داشتن اوست به ديگران.
اگر گفته شود: اين سخن:« جز او كسى از سوى من، اين آيات را نمىرساند» مفيد منتفى دانستن امامت است از فرزندان او در حالى كه اين در مذهب شما نيست، مىگوييم: چنين نيست، چه، حكم و امر همه آنها يكى است، زيرا آن چه على رساند فرزندانش يكى پس از ديگرى از او مىگيرند و رساننده به سوى مردم، همو خواهد بود و لو با واسطه، و از آن جا كه پيامبر مىدانست مردم بر امور او تسلّط خواهند يافت لذا امر رساندن را از ايشان نفى كرد نه از فرزندان على، و چگونه چنين چيزى شدنى است در حالى كه حضرت٦ بارها آن را آشكارا گفته است و در بخشى از تصريحات حضرت خواهد آمد و از همين رو امر رساندن از ديگران نفى مىشود تا تناقضى در سخن پيش نيايد».