عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٠ - از راه نماز به بهترين حقيقت رسيد
|
پس سر صحبت بر او باز كرد |
گفتگو از هر طرف آغاز كرد |
|
|
عاقبت گفتش كه اى زيبا جوان |
اى تو را در قاف طاعت آشيان |
|
|
هر چه آداب سنن شد از تو راست |
غير يك سنت كه تا اكنون بجاست |
|
|
مصطفى گفت النكاح سنتى |
من رغب عن سنتى لا امتى |
|
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او، به ارادتش افزوده شد. شاه تصور مىكرد به خدمت يكى از اولياى بزرگ الهى رسيده، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است، خود خاركن بود.
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد و كلام را به مسئله ازدواج كشيد، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد كه اى عابد شب زندهدار! تو تمام سنتهاى اسلامى را رعايت كردهاى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است، مىدانى كه رسول اسلام ٦ بر مسئله ازدواج چه تأكيدى داشت، من از تو مىخواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيله آن هم با من، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم؛ زيرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از زيبايى خيرهكنندهاى هم برخوردار است، من از تو مىخواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى، تا من آن پرىروى را با تمام مخارج لازم در اختيار تو قرار دهم!!
|
چون جوان خاركن اين را شنيد |
هوشش از سر رفت و دل در پر تپيد |
|
|
آنچه ديدم آندم جوان خاركن |
من چه گويم چون تو مىدانى و من |
|
|
آرى آن داند كه بعد از انتظار |
مژدهاى او را رسد از وصل يار |
|
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در حيرت فرو رفت؛ در جواب شاه سكوت كرد؛ شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت.