عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٢٨ - از راه نماز به بهترين حقيقت رسيد
قافله عبور كرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت مىسوخت و توان كار كردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حركت كرد.
|
آمد اندر شهر با صد درد و سوز |
روز آوردى به شب، شب را به روز |
|
|
يك دو روزى با غم و اندوه ساخت |
روزها مىسوخت شبها مىگداخت |
|
|
عقلش از سر برگ رفتن ساز كرد |
صحتش از تن سفر آغاز كرد |
|
|
پايش از رفتار و دست از كار ماند |
جاى سبحه بر كفش زنار ماند |
|
به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شد، راه به جايى نداشت، ميل داشت بدون هيچ شرطى، وسيله ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود. دانشورى آگاه او را ديد، از احوال درونش باخبر شد، تا مىتوانست او را نصيحت كرد، پند دانشور بىفايده بود، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مىكرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود.
دانشور به او گفت: بايد چه كرد؟ تو كه از حسب و نسب، جاه و مال، شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زيبايى بهرهاى ندارى، اين خواسته تو از جمله برنامههايى است كه تحققش محال است، اكنون كه راه به بنبست رسيده، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمىبينم، مقيم عبادتگاه شو، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نايل شوى و فرجى در كارت حاصل شود.
|
من نمىبينم غمت را چارهاى |
جز نماز و خلوت و سى پارهاى |
|
|
رشته تسبيح در گردن فكن |
دست اندر دامن سجاده زن |
|
|
خرقه صد وصله و تحت الحنك |
بورياى كهنه و نان و نمك |
|
|
تا مگر بفريبى از اين عامهاى |
گرم سازى بهر خود هنگامهاى |
|
خاركن فقير پند دانشور را به كار بست، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها