عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤٦ - اويس قرن در آيينه عبادت
ديدار معشوقت بشتابى و بيش از نيم روز در مدينه نمانى و اگر حضرت را در مدينه نيافتى بيش از اين اجازت ماندن نمىدهم.
اويس به مدينه آمد و يار خود را نديد و چون روز به نيمه رسيد، برگشت. وقتى نبى اسلام ٦ از سفر آمد فرمود:
اين نور چيست كه در اينجا مىنگرم؟
عرضه داشتند: شترچرانى به نام اويس بدين سرا آمد و مشتاق زيارت جنابت بود، چون تو را نيافت مراجعت كرد.
حضرت فرمود: اين نور را در اين خانه به هديه گذاشت و برفت.
سلمان عرضه داشت: او كيست كه داراى چنين منزلت است؟
فرمود: مردى است در يمن به نام اويس قرن كه چون قيامت شود يك تنه برانگيخته شود و به شمار موى مواشى و گوسپندان قبيله ربيعه و مضر از مردمان شفاعت كند، هر كس از شما او را ديدار كرد سلام مرا به او برساند و از وى دعاى خير خواستار شود و بردى به اميرالمؤمنين ٧ عنايت كردند و فرمودند: بعد از من اويس به مدينه آيد، اين جامه را بر او بپوشان.
در زمان حكومت عمر به مدينه آمد، جناب ولايت مآب او را به خلعت پيامبر بپوشاند.
عمر او را ستود و نزد وى اظهار زهد كرد و گفت، كيست كه اين خلافت را از من به يك قرص نان جو بخرد؟ اويس گفت: آن كس را كه عقل نباشد و اگر تو راست مىگويى چرا مىفروشى؟ بگذار و برو تا حق هر كس هست برگيرد، عمر گفت: مرا دعايى كن. اويس گفت: از پس هر نماز مؤمنان و مؤمنات را دعا مىكنم، اگر با ايمان باشى دعايم شامل حالت مىشود وگرنه دعايم ضايع نكنم. عمر گفت: مرا وصيتى كن. گفت: اى عمر! خداى را شناسى و او تو را آگاه است. گفت: آرى.