عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٢ - حكاياتى در خوف
وى را در خانه محبوس كرد. رسول خدا ٦ نزد او آمد و بر او وارد شد در حالى كه او مىگريست. پيامبر او را در آغوش گرفت و او در آغوش پيامبر جان به جان آفرين تسليم كرد.
از حالات يكى از خائفان نقل شده:
چهل سال سر به جانب آسمان برنداشت، تا روزى روى به آن جانب كرد، چنان منقلب شد كه از پاى افتاد و جراحتى بر شكمش رسيد، شبها دست به بدن خود مىكشيد از ترس اينكه مبادا مسخ شده باشد و اگر مردم به بلايى دچار مىشدند و بادى يا رعد و برقى به آنان مىرسيد؛ مىگفت: اين به خاطر من است، اگر مىمردم، اين مردم از اين همه مصيبت خلاص مىشدند.
در احوالات اويس آمده:
در مجلس وعظ حاضر مىشد و از سخنان گوينده مىگريست، چون نام آتش مىشنيد فريادى مىزد و برمىخاست و شروع به دويدن مىكرد و مردم از پى او روان مىشدند و فرياد مىزدند: ديوانه، ديوانه.
روايت مهمى از رسول خدا ٦ به اين مضمون رسيده:
آن گاه كه خداوند عزيز، خلق اولين و آخرين را در وعدهگاه روز معلوم جمع كند، ناگهان صدايى برخيزد كه دورترين مردم، همچون نزديكترين آنان بشنود و آن صدا اين است:
اى مردم! من زمانى كه شما را آفريدم ساكت بودم، پس امروز شما ساكت شويد و به من گوش فرا دهيد؛ اين است و جز اين نيست كه، اينك اعمال شماست كه به شما باز مىگردد؛ ايها الناس! من نسبى قرار دادم و شما هم براى خود نسبى قرار داديد، پس نسب مرا پست داشتيد و نسبت خود را بالا برديد؛ من گفتم:
گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است و شما از پذيرفتن اين حقيقت