عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤٣ - داستان حماد بن حبيب با امام سجاد
گرفت، در سجده نمازم آن جملات نورانى را گفتم برايم خلاصى و فرج پيش آمد![١]!
داستان حماد بن حبيب با امام سجاد ٧
قطب راوندى و ديگران از حماد بن حبيب كوفى روايت كردهاند كه گفت:
سالى آهنگ حج كردم، همين كه از منزل «زباله» حركت كرديم بادى سياه و تاريك وزيدن گرفت به طورى كه اهل قافله را از هم متفرق كرد، من در آن بيابان متحير و سرگردان ماندم، بالاخره خود را به يك وادى بىآب و گياه رساندم تا تاريكى شب مرا گرفت، خود را به پناه درختى بيابانى گرفتم؛ در آن تاريكى شب جوانى را با جامه سپيد و بوى مشك ديدم، گفتم: او از اولياى خداست و ترسيدم مرا ببيند و به خاطر من جايش را عوض كند، تا مىتوانستم خويش را پنهان نگاه داشتم، ناگهان آن جوان مهياى نماز شد، چون ايستاد به پيشگاه مقدس حضرت دوست عرضه داشت:
يا من أحار كل شىء ملكوتا وقهر كل شىء جبروتا صل على محمد وآل محمد واولج قلبى فرح الاقبال عليك والحقنى بميدان المطيعين لك[٢].
اى كسى كه همه چيز مبهوت ملكوت تو و مقهور جبروت توست. درود بفرست بر محمد و آل محمد خوشحالى عبادت و روى آوردن به خودت را در قلب من داخل كن و مرا به مطيعان درگاهت ملحق كن.
آن گاه آماده نماز شد، من هم برخاستم و به نزديك او رفتم، ديدم چشمه آبى
[١] -ارشاد القلوب: ٢/ ١٤٣؛ بحار الأنوار: ٤٦/ ٧٥، باب ٥، حديث ٦٦.
[٢] -مستدرك الوسائل: ٤/ ١٢٤.