عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣١ - از راه نماز به بهترين حقيقت رسيد
او تمام شب در اين فكر بود كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند و چگونه اين مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد؟!
صبح شد، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست و داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت: به خاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود، نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت راضى كن.
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه و خبر، جوان را راضى به ازدواج كرد.
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمىگنجيد.
|
با بشارت باز گرديد آن رسول |
كرد آگه پادشه را از قبول |
|
|
پس به امر شاه بزم آراستند |
هم خطيب و شيخ و قاضى خواستند |
|
|
در زمانى از نحوستها برى |
عقد زهره بسته شد با مشترى |
|
|
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور |
زيب و زيور يافت كاخى از بلور |
|
|
تخت زرين اندر آن بگذاشتند |
پردههاى زرنگار افراشتند |
|
|
شهر را بهر قدوم آن جوان |
داده زينت جمله بازار و دكان |
|
|
شمع و مشعل هر قدم افروختند |
عود و صندل را به هر ره سوختند |
|
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند!
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را