نظام سياسى اسلام - نصرتى، على اصغر - الصفحة ١١٣
٣. دنياگرايى و انحصار كنترل بيرونى
انسان در جهانبينى مادى، بستر وجودى خويش و پهنهى حيات را به قدر و وسعت ماده مىبيند. افق ديد، هدفها و آرزوهايش به همين دنيا و مسائل دنيوى ختم شده و ماوراى طبيعت را با يكى انكار مىكند و يا جداى از قبول نظرى، امرى صرفا فردى و درونى دانسته، بنابراين، آن را در زندگى اجتماعى، دخالت نمىدهد.
با جزئىنگرى، تنها مظاهر دنيايى و منافع شخص، صرفا وجههى همت او قرار مىگيرد؛ چون اصولا باطن مادهگرايى، خودخواهى و منفعتطلبى و حتى نفعپرستى تفسير مىشود. و فزونطلبى، جوهره و خصلت ذاتى انسان تعريف مىگردد تا آنجا كه در جهت ارضاى نفع و لذت شخصى خود هيچ حد و مرزى را به رسميت نمىشناسد.
از آنجا كه پهنهى جلب منفعت و بهرهورى، همين دنياى مادى با منابع و امكانات محدود آن است، ديگران دائما مزاحم انسان به نظر مىآيند و در ميدان رقابت و كشاكش مبارزه براى بهرهگيرى فزونتر از منافع محدود، زور و قدرت، معيار تنظيمات اجتماعى قرار مىگيرد و جريان اجتماعى اين فرايند، رسميت يافتن تنازع به عنوان محور قوام و حفظ جامعه است؛ به اين معنا كه مهار فزونطلبى فردى، پيشگيرى از تجاوز به محدودههاى حقوق افراد و جامعه و برقرارى امنيت اجتماعى، ايجاب مىكند كه طبيعت زيادتطلب انسان، تحت كنترل قرار گيرد. «وجدان»، به دليل همگرايى با منافع نفسانى و فردى توانايى كنترل و مهار تمايلات انسان را ندارد و در نتيجه تنها، عامل كنترل بيرونى، مىتواند تا حدودى جلوى روحيهى فزونطلبى را سد نمايد؛ هرچند كه ساختار نظام سياسى، بيگانه از ايجاد عدالت اجتماعى است و اين خود اجتماعات انسانى با منافع تعريف شدهى مشترك هستند كه بايد از منافعشان دفاع نمايند.
بنابراين نتيجهى بىاعتقادى به عالم پس از مرگ و معاد، و خلاصه كردن حيات انسانى در زندگى مادى، بىاعتمادى انسانها را نسبت به يكديگر در پى دارد و كانونهاى قدرت كه حافظ منافع گروههاى انسانى هستند، شكل مىگيرد و اين خود، به شكلى بروز پراكندگى و تفرقه و واگرايى در جامعه را به دنبال دارد.